تبلیغات
*.........*...... کبوترانه ...* - والیان برتر 25 (شهادت امام کاظم علیه السلام)
*.........*...... کبوترانه ...*
.:: احادیث موضوعی ::. .:: احادیث موضوعی ::. .:: احادیث موضوعی ::. .:: احادیث موضوعی ::.
با سلام
به لطف و مدد خدا ان شاالله اکثر احادیث را به صورت موضوعی در این وبلاگ جمع‌آوری خواهم کرد...

«كُنج این زندان، زنجیر غمخوار من است»

 پاك معبودا، بشر آلوده دامن كجا تواند و جرئت نماید و جسوری سازد تا تواند بر ذوات مقدّسه‌ی مطهّره‌ی منزّهه‌ی معصومین، صلوات و سلام و تحیّات فرستد، آخر من معصیت‌كاری كه پروای صاحب خود ندارم و همین آنات ماضیه بود كه زبان و دهانم در حال اكلِ لحمِ اَخی (ایحب احدكم ان یاكل لحم اخیه) بود و هرگز هم احساس كراهت و اشمئزاز و انفعال در من حادث نگردید، پس چگونه توانم امروز كه یوم الوصل است برای یك فانی حقیقی فی‌الله، و شهادت یكی از پاكان و مقرّبان و خِصّیصین و اولیاء و اوصیاء دهر است، بر آن وجود ذی‌جود مبارك و مقدّس، درود و سلام و صلوات خود را ارسال دارم.

پس ای خدای همه‌ هستی، به حكم اضطرار كه می‌گوید: الأضطرار تُبیحُ المحذورات، از محضر مقدّست رجاء دارم و به ساحت كبریایی تو عرضه می‌نمایم: خدایا صلوات و سلام خود را فرو فرست بر سیّد بزرگوار و امام شكیبا و امین مورد وثوق خودت ابی‌ابراهیم، موسی بن جعفر الكاظم علیهما السّلام، آن نیكوی نیكو رفتار، آن وفادار باوفا، آن نور نورانی، آن عنصر پاك و تزكیه یافته، آن تلاشگر در امر به معروف و نهی از منكر، آن صابر و متحمّل در انواع آزارها و اذیتها، آن هم تنها در مسیر جلب رضایت و خشنودی تو.

خدای من، همانطور كه آن حضرت از پدران خود آنچه از اوامر و نواهی به ودیعت به او سپرده شده بود را به احسن وجه تبلیغ نمود و به مردم رسانید و همانطوری كه فرامین الهی را در مسیر روشن و مستقیم دلالت فرمود... پس بهترین و كامل‌ترین صلوات خودت را بر او نازل فرما.

بیست و پنجم ماه رجب المرجّب در توافق با روز شهادت امام المظلوم، موسی بن جعفر الكاظم (ع) است، آن حضرت در هنگام رحلت از عالم فناء به عالم بقاء، از عمر شریفشاش، 55 سال بیشتر سپری نگردیده بود و فرزند معصومش، فخر ایران و ایرانیان، حضرت ابی الحسن الرّضا (ع) هم به همین مقدار در جهان سفلی زیست فرمود.

آن حضرت در آغاز امامت خود حدوداً در سن بیست سالگی قرار داشتند و طول مدّت امامت ایشان سی و پنج سال بوده كه ایّام امامت آن حضرت مصادف شده بود با ادامه‌ی خلافت ظالمانه‌ی «منصور دوانیقی» و او علی‌الظّاهر به آن امام معصوم تعرّض ننمود و بعد از منصور، مدّت كمتر از ده سال، خلافت «مهدی عبّاسی» بود و آن ملعون افلاكیان و منفور خاكیان، موسی بن جعفر الكاظم را از مدینة النّبی به عراق طلبیده و محبوس نمود، امّا چون مَعاجز بی شمار از آن حضرت رؤیت نمود، جرأت بر اذیت و آزار ایشان را نیافت و حضرت را به مدینه برگردانید و پس از مهدی، مدّت كمتر از یک سال طول خلافت «هادی عبّاسی» بود و او هم نتوانست آن حضرت را مورد آسیب قرار دهد، امّا چون خلافت به «هارون الرّشید»، ملعون اَزَلْ و اَبَدْ رسید، آن حضرت را به بغداد آورد و مدّتی طولانی محبوس نمود و در سال پانزدهم خِلافت جائرانه‌ی خود، امام معصوم حضرت موسی بن جعفر را به وسیله‌ی خوراندن زهر به سال 183 هجری نبوی به شهادت رسانید.

علّت آنكه هارون الرّشید، موسی بن جعفر را به عراق طلبید آن است كه آن ملعون اراده نمود كه امر خلافت را برای اولاد خود محكم سازد. او كه چهارده پسر داشت، از میان آنها سه تن را برگزید: اوّل، «محمّد امین ابن زبیده» را ولیعهد خود نمود و خلافت را پس از برای «عبدالله مأمون» و بعد از او برای «قاسم مؤتمن» در نظر گرفت. زمانی كه هارون، فرزندش محمّد امین را به جهت تربیت، تحت سرپرستی «جعفر بن محمد بن اشعث» قرار داد، «فَحَسَدَهُ یحیی بن خالد بن برمك عَلی ذلك»، پس «یحیی برمكی» كه وزیر اعظم هارون الرّشید بود بر جعفر حسادت نمود و اندیشه نمود كه اگر بعد از هارون، خلافت به پسرش محمّد امین منتقل شود، جعفر حتماً مالك اختیار او خواهد شد زیرا زاده‌ی هارون، زیر نظر نامبرده در حال رشد می‌باشد و چون او خلیفه شود، «زالت دولتی و دولة ولدی»، دولت و حكومت از سلسله‌ی من بیرون خواهد شد و مقام و منصب حكومتی را به جعفر خواهد سپرد، لذا درصدد حیله‌ای برآمد تا جعفر را ضایع گرداند و او را از این سِمت عزل نماید.

امّا جعفر كه از معتقدین به ولایت و امامت حضرت موسی بن جعفر الكاظم (ع) بود و آن حضرت را امام معصوم مفترض الطّاعه می‌دانست و یحیی برمكی كه از اندیشه‌ی او باخبر بود، فرصت مناسبی را به دست آورد و طرح رفاقت تازه‌ای با او برقرار ساخت و مدام به خانه‌ی او آمد و شد می‌نمود تا كاملاً از رویه و مرام او باخبر شود و شد و در نهایت، تمام اسرار جعفر، به ضمیمه‌ی جعلیات خودش را به هارون رسانید و هارون را علیه جعفر برانگیخت. «ثمّ قال یوماً لبعض ثقاته: اتعرفون لی رجلاً من آل ابی‌طالب؟»، روزی یحیی به بعضی از موثّقین خود گفت: آیا یكی از آل ‌ابی‌طالب را می‌شناسید كه تهیدست باشد و آنها «علی بن اسماعیل» كه برادرزاده‌ی حضرت موسی بن جعفر بود را به او معرّفی كردند، و در روایتی دیگر «محمّد بن اسماعیل» گفته‌اند[1]، در هر صورت، علی بن اسماعیل كه نسبت نزدیك با موسی بن جعفر (ع) داشت و حضرت هم او را همیشه كمك می‌نمود و او بر خفایای احوال حضرت مطّلع بود، یحیی هم در جهت وصول به اهداف خود، او را مورد احسان قرار داد و ترغیبش نمود كه به دستگاه هارون وارد شود و او را وعده‌ی مقام هم داده و او هم كه ضعیف النّفس بود، فریب خورده و آماده‌ی سفر به بغداد گردید، «وَ اَحَسَّ به موسی (ع) فدعاه فقال له: الی أین یابن اخی؟»، وقتی موسی بن جعفر (ع) مطّلع شد كه علی بن اسماعیل آهنگ سفر كرده، او را طلبید و فرمود: به كجا می‌روی ای پسر برادرم؟ عرض كرد: می‌خواهم به بغداد عزیمت نمایم، حضرت فرمود: «وَ ما تصنع؟»، برای چه می‌خواهی بروی؟ عرض كرد: قرض بسیاری دارم و پریشان احوال شده‌ام و گرفتارم، می‌خواهم به این وسیله دیون خود را پرداخت نمایم، «فقال له موسی علیه السّلام: فانا اقضی دینك»، حضرت كاظم (ع) فرمود: من قرض تو را پرداخت می‌كنم و هزینه‌ی زندگیت را متكفّل می‌شوم، امّا او قبول ننمود و بر مركب سفر، راكب گردید، حضرت فرمود: حقیقتاً قصد بغداد را داری؟! عرض كرد: «نعم لا بُدَّلی من ذلك»، آری ناچارم، «فقال له: انظر یابن اخی واتّق الله و لا تؤتم اولادی»، (قربان مظلومیّت تو ای موسی بن جعفر، قلم در نگارش خجالت می‌كشد) حضرت فرمود: ای برادرزاده‌ی من، بیا و فكری نما و از این سفر منصرف شو و از خدا بترس و اولاد مرا یتیم نكن؛ در روایتی دیگر دارد كه به حضرت گفت: مرا وصیّت نما، حضرت فرمود: وصیّت می‌كنم تو را كه در خون من شریك نشوی، سپس حضرت، سیصد دینار طلا و چهار هزار درهم به او عطا فرمود و چون مرخّص گردید، حضرت به حاضران خطاب فرمود: «والله لیسعین فی دمی و لیؤتمن اولادی»، به خدا سوگند، او در خون من سعی خواهد نمود و اولاد مرا به یتیمی خواهد افكند، آنها گفتند: «جعلنا الله فداك فانت تعلم هذا من حاله و تعطیه و تصله؟»، خدا ما را فدای شما گرداند، با آنكه می‌دانید كه او چنین عمل زشتی را خواهد نمود، باز هم او را مورد احسان و لطف خودتان قرار می‌دهید؟ «قال لهم: نعم، حدثنی ابی عن آبائه عن رسول الله (ص) اَنَّ الرحم اذا قطعت، فوصلت فقطعت، قطعها الله و انی اردت ان اَصِلَهُ بعد قطعه لی حتّی اذا قطعنی قطعه الله»، حضرت به آنها فرمود: آری، زیرا حدیث نمود مرا پدرم از پدرانش، از رسول خدا كه فرمود: بدرستیكه هر گاه قطع شود رحم و دوباره وصل گردد و بار دیگر قطع گردد، خدا هم آن را قطع خواهد نمود و من می‌خواهم پس از آنكه به سعایت این آشنای بیگانه صفت، قطع شد، وصل نمایم، زیرا اگر من هم قطع رحم نمایم، خدا هم قطع خواهد فرمود. چون علی بن اسماعیل وارد بغداد شد، یحیی برمكی او را به خانه برده و با او توطئه كرد كه وقتی وارد مجلس هارون شدی، اموری چند را به عموی خود موسی بن جعفر (ع) نسبت بده تا هارون به خشم آید، پس یحیی، علی بن اسماعیل را نزد هارون برد، چون بر او وارد شد سلام كرد و گفت: هرگز ندیده‌ام كه دو خلیفه در یك عصر باشند، تو در این شهرِ بغداد خلیفه‌ای و موسی بن جعفر (ع) هم در مدینه خلیفه است، مردم از اطراف عالم، خراج[2] برای او می‌آورند و او صاحب خزانه‌ای گردیده و اموال و اسلحه‌ی بسیار جمع نموده است.

هارون امر كرد دویست هزار درهم او را بدهند، امّا چون آن شقی به خانه مراجعت نمود، مرضی او را احاطه كرده و در همان شب به عذاب الهی واصل شد و هرگز موفّق نشد از آن اموالِ مرحمتی هارون الرّشید بهره‌مند گردد.

هارون الرّشید از آن سال كه صد و هفتاد و نه هجری نبوی بود برای استحكام بخشیدن به خلافت فرزندان خود و گرفتن حضرت موسی بن جعفر (ع) اراده‌ی حج كرد و فرمان‌ها به اطراف نوشت كه علماء و سادات و اشراف، همگی در مكه حاضر شوند كه از آنها بیعت بگیرد و ولایت عهد فرزندش منتشر شود، فلذا در ابتدا به مدینه وارد شد[3].

«یعقوب بن داود» می‌گوید: زمانی كه هارون الرّشید به مدینه وارد شد، من شبی به خانه‌ی یحیی برمكی رفتم و او نقل كرد: امروز هارون الرّشید به كنار قبر رسول خدا آمده و چنین گفت: «یا رسول الله انّی اعتذر الیك من شیء اُریدُ أن افعله»، یا رسول الله من عذر می‌خواهم در امری كه اراده نموده‌ام، «ارید ان أحبس موسی بن جعفر فانه یرید التشتیت بین امّتك و سفك دمائها»، من اراده نموده‌ام كه حبس كنم موسی بن جعفر را، زیرا که او می‌خواهد تشتّت و تفرّق در بین امّت تو ایجاد كند و می‌خواهد خون‌های مسلمین را بریزد، آنگاه هارون فرمان داد امام مظلوم موسی بن جعفر را دستگیر كنند و برای اجرای همین منظور، «فضل بن ربیع» را فرستاد و در زمانی كه آن حضرت نزد جدّ بزرگوار خود رسول خدا نماز می‌خواند، در وسط نماز آن حضرت را گرفتند و كشیدند تا از مسجدالنّبی بیرون ببرند، پس موسی بن جعفر خطاب به رسول خدا عرضه داشت: ای رسول الله، شكایت می‌كنم از دست این امّت فاجر تو، از آنچه به اهل بیت تو آزار و اذیت می‌رسانند و مردم وقتی چنین صحنه‌ای را دیدند، از هر سو صدای گریه و ناله و اعتراض خود را بلند نمودند و چون حضرت كاظم (ع) را نزد هارون ملعون بردند، هارون كلمات زشت و ناسزاهای بسیاری را به آن معصوم گفت و فرمان داد كه آن جناب را به زنجیر كِشند و دو محمل ترتیب داد به جهت آنكه مردم نفهمند كه آن حضرت را به كدام ناحیه می‌برند، یك محمل را به سوی «بصره» فرستاد و محمل دوم را به طرف «بغداد» گسیل داشت و حضرت در محملی بود كه به جانب بصره می‌رفت و در معیت حضرت، «حسّان سروری» را همراه نمود تا آن حضرت را به «عیسی بن جعفر منصور» كه برادرزاده‌ی هارون الرّشید و حاكم بصره بود تسلیم نماید.

هفتمین روز از ماه ذیحجه بود كه موسی بن جعفر علیهماالسّلام را به بصره وارد نمودند و در روز روشن، آن حضرت را به حاكم بصره تسلیم نمودند. عیسی بن جعفر، آن حضرت را در یكی از حجره‌های منزل خود زندانی نمود و سپس خودش مشغول جشن و سرور عید گردید و روزی دو بار درب آن حجره را باز می‌كرد، یكبار برای آنكه حضرت بیرون بیاید و تطهیر كند و وضو بگیرد و یكبار هم برای آنكه غذا برای ایشان ببرند.

«فَحَبَسَهُ عنده سنةً»، عیسی بن جعفر، حاكم بصره، حسب الامرِ هارون، حضرت كاظم را مدّت یك سال نزد خود زندانی كرد، «و كتب الیه الرّشید فی دمه»، و كرّاراً هارون پلید برای او می‌نوشت كه حضرت را به شهادت رسانَد، امّا او جرأت نمی‌كرد و حتی دوستان او هم از این عمل شنیع، او را منع می‌كردند. چون زندانی شدن حضرت طولانی گردید، «فكتب عیسی بن جعفر الی الرّشید یقول له»، پس عیسی نامه‌ای نوشت برای هارون و گفت: «لقد طال امر موسی بن جعفر و مقامه فی حبسی»، زندانی ماندن حضرت كاظم (ع) در نزد من طولانی گردیده و من بر كشتن حضرت اقدامی نخواهم نمود و من هر چه در حالات و رفتار آن حضرت دقّت می‌كنم می‌بینم كه ایشان به غیر از عبادت و تضرّع و دعا و مناجاتِ حضرت حق، به چیز دیگری اشتغال ندارد و علی الدّوام سرگرم به امورات شخصی خود می‌باشد و به دیگران هرگز نمی‌پردازد، لذا كسی را بفرست كه من او را تسلیم او كنم و در غیر این صورت او را آزاد خواهم نمود و دیگر هرگز ادامه‌ی زندان و زجر ایشان را بر خودم نمی‌پسندم[4]. یكی از مأموران عیسی كه مراقب حال حضرت بود می‌گوید: من در ایّامی كه حضرت در زندان بودند، بسیار می‌شنیدم كه ایشان در مناجات با خدا می‌گفت: «اللّهمَّ انّكَ تعلم انّی كنت اسئلك ان تفرغنی لعبادتك اللّهمّ و قد فعلت، فلك الحمد»، خدایا خودت می‌دانی كه من همیشه از تو می‌خواستم كه مرا برای بندگی خودت فارغ گردانی و گوشه‌ی خلوتی را نصیبم كنی، خدایا و اكنون تو برایم چنین كردی، پس تو را بر این نعمت و عنایت شاكرم.

وقتی هارون از عیسی مأیوس شد، مأموری فرستاد تا موسی بن جعفر را از زندان بصره به زندان بغداد منتقل نمایند و به «فضل بن ربیع» تسلیم سازد، «فبقی عنده مدّة طویله»، پس حضرت مدّتی طولانی نیز در زندان بغداد به سر برد و هارون از او نیز خواست كه حضرت را به قتل رساند امّا او نیز نپذیرفت.

هارون الرّشید به فضل بن ربیع نامه‌ای نوشت به این مضمون كه حضرت را به «فضل بن یحیی» تسلیم كند، فضل نیز حضرت را در یكی از منازل خود زندانی كرد و مأموری را برای نظارت بر ایشان موظّف گردانید. حضرت در این زندان هم، تمام شبها را مشغول بود به اقامه‌ی نماز و قرائت قرآن و دعا و تهجّد[5] و روزها هم اكثراً صائم و روزه‌دار بود، «و لایصرف وجهه عن المحراب»، و هیچ‌گاه صورت مبارك خود را از محراب برنمی‌گردانید، «فوسّع علیه الفضل بن یحیی»، پس برخلاف انتظار، فضل از حضرت، اكرام زیادی می‌نمود و محلّ وسیعی را به عنوان زندان برای حضرت در نظر گرفته بود. زمانی كه هارون در كوفه بود به وی اطّلاع دادند كه فضل به جای آنكه به طور مساوی با زندانیان دیگر، با حضرت برخورد كند، تمامی اسباب آسایش را برای ایشان فراهم ساخته، لذا نامه‌ای برای فضل فرستاد و از این موضوع اظهار نارضایتی نمود و درضمن از او درخواست كرد كه حضرت را به قتل رساند، البته فضل بن یحیی از اجرای این دستور خودداری نمود و فرمان رشید را زیر پا افكنده و اقدامی ننمود، هارون الرّشید هم از فضل خشمناگ گردیده و خادم خود به نام «مسرور» را طلبید و گفت: همین الآن به بغداد برو و داخل شو به زندان موسی بن جعفر و چنانچه دیدی آن حضرت در رفاه و آسایش قرار دارد، این نامه را به «عبّاس بن محمّد» بده و بگو بدون معطّلی به مضمون آن عمل كند و نامه‌ی دیگری هم به مسرور خادم داد تا آن را به «سندی بن شاهك یهودی» برساند و در آن نامه هم قید كرده بود كه باید از فرمان محمّد بن عبّاس اطاعت كند. مسرور بدون اطّلاع وارد منزل فضل بن یحیی گردید و بلافاصله به خانه‌ای كه موسی بن جعفر (ع) در آن قرار داشت رفته و از نزدیك دید كه هر آنچه به هارون گزارش داده‌اند درست بوده، فلذا بدون درنگ، نزد عبّاس بن محمّد و سندی بن شاهك رفته و نامه‌های آنان را تسلیم نمود.

هارون برای عبّاس بن محمّد نوشته بود كه فضل بن یحیی را طلبیده و صد تازیانه بر او بزند و این دستور، اجرا شد و در نامه‌ی سندی ‌هم نوشته بود موسی بن جعفر را در زندان خود كند. مطلب دیگری را هم برای سندی بن شاهک نوشته بود و آن این بود كه موسی بن جعفر (ع) را به وسیله‌ی زهر به شهادت برساند و او هم حسب‌الامر، زهری در طعام ریخته و یا به روایتی، خرما را به زهر آلوده كرده و به حضرت خورانید و حضرت سه روز بیشتر، بعد از آنكه از شدّت زهر، تب كرده بود، زنده نماند و عالم را به رحلت اسفناك خود سوگوار نمود و دنیا را به شكم‌پرستان گرگ‌سیرتِ خوك‌طبیعت سپرد و خود، بعد از سه روز شهید شد.

هنگامی كه موسی بن جعفر (ع) از دنیا مسموماً رفت، سندی بن شاهك، علما و بزرگان شهر را كه در میان آنها «هیثم بن عدی» هم بود، به خانه‌ی خود و جایی كه بدن طاهر فرزند زهرا به زهرِ جفا شهید گردیده بود دعوت كرد و به آنان گفت: «فنظروا الیه لا اثر به من جراح و لاخنق»، نگاه كنید به بدن موسی بن جعفر كه اثری از جراحت ناشی از ضرب و شتم و یا خفگی، ظاهر نمی‌باشد و بلكه او به اجل طبیعی خود از دنیا رفته است. آن گواهانِ از خدا برگشته هم گفتند: «فشهدوا علی ذلك»، ما شهادت و گواهی می‌دهیم كه حضرت به اجل خود رحلت نموده، «وأخرج و وضع علی الجسر ببغداد»، پس بدن مطهّر امام مظلوم را پس از شهادتِ گواهان دروغگو، از خانه بیرون برده و بر جِسْر (پل) بغداد نهادند و جار زدند: این است بدن موسی بن جعفر كه به اجل خود رحلت كرده و مردم می‌توانند بیایند و خود ملاحظه كنند و كلام ما را تأیید نمایید.

در عصر موسی بن جعفر، عدّه‌ای از مردم تصوّر می‌كردند كه آن حضرت همان قائم موعود است و زندانِ او را غیبت برای امام قائم می‌دانستند و معتقد بودند امام قائم كه در پس پرده‌ی غیبت است، همین آقا می‌باشد كه مدّتها در پرده‌ی غیبت زندان، از انظار ارادتمندان خود دور بوده است. این عقیده‌ی بی‌معنی ایجاب كرد «یحیی بن خالد» جار بزند: آنها كه موسی بن جعفر علیه‌السّلام را امام قائمی می‌دانستند كه نمی‌میرد، اكنون بیایند و از نزدیك ملاحظه كنند كه او دار فانی را وداع گفته و مردم به دیدار بدن مطهّر آن حضرت می‌آمدند.

پس از آن، بدن مطهّر موسی بن جعفر را تشییع كرده و در «قبرستان قریش» در «باب‌التّین» دفن نمودند.

فرزند موسی بن جعفر، یعنی امام ابوالحسن الرّضا (ع) فرموده است: پاداش زائر مرقد پدرم، همچون پاداش زائر مرقد امام حسین (ع) است[6] و فرموده است: هر كس مرقد پدرم را زیارت كند، چنان است كه مرقد رسول‌الله و مرقد امیرمؤمنان را زیارت كرده باشد.

چرا موسی‌بن جعفر را «كاظم» می‌نامیدند؟ پاسخ را «ربیع بن عبدالرّحمن» بیان كرده كه وی گفت: به خدا سوگند كه موسی بن جعفر علیهماالسّلام از چنان فراستی برخوردار بود كه می‌دانست بعد از رحلتش از دنیا، چه كسی بر ایشان متوقف خواهد ماند و امامت بعدی را انكار می‌كند، ولی با این حال غیظ خود را بر ایشان فرو می‌برد و آنچه را كه از ایشان می‌دانست اظهار نمی‌كرد، «فلذا سمّی الكاظم لذلك»، به همین خاطر به كاظم مسمّی گردید.

گرفتاران را سفارش دارم: اوّلاً تلاوت حرز الكاظم كه مرحوم محدّث القمی آن را وارد نموده و برای رفع مشاكل به كار بندید، ثانیاً موسی بن جعفر الكاظم بعد از نماز صبح و تعقیبات آن، تا نزدیك ظهر در سجده می‌بود و در حال سجده، این ذكر را كثیراً می‌گفتند و شما جوانان و صاحبان مشاكل هم با اخلاص و توجه زیاد بگویید:

 اللّهمَّ انّی اسئلك الراحة عند الموت والعفو عند الحساب

 ثالثاً، جوانان را توصیه می‌نمایم به توبه از جمیع معاصی صغیره و كبیره، تا دعا مستجاب شود كه باب التوبة مفتوحة و رسول رحمت فرمود: «التائب من الذنب كمن لا ذنب له»، توبه‌كننده‌ی از گناه، مانند كسی است كه گناه نكرده است. پس پاك كنید آنچه سیاهی بین خود و خدای خود ایجاد كرده‌اید به وسیله‌ی توبه‌ی نصوح و حقیقی و در این ایّام شهادت حضرت كاظم (ع) این بند از زیارتنامه‌ی آن حضرت را زیاد بخوانید:

 اَلسَّلامُ عَلَی الْمُعَذَّبِ فی قَعْرِ السُّجُونْ

سلام بر آن پیشوای معذّب در گودی زندانها

وَ ظُلَمِ الْمَطامیرْ ذِی السّاقِ الْمَرْضُوضْ بِحِلَقِ الْقُیُودْ

 و ظلمتهای زیرزمین‌ها، همان آقایی كه ساق‌های  پای مباركش به وسیله‌ی حلقه‌های قیود و زنجیرها، خرد شده بود.

یك كلمه هم روضه بخوانیم: ابوالعطاء قصیده‌سرا، شعری نزد خلیفه خواند كه خلیفه خوشش آمد و گفت: چه آرزویی داری؟ ابوالعطاء گفت: تنها آرزویم آزادی موسی بن جعفر از زندان است، خلیفه كاغذ و قلم برداشت و چیزی نوشت داد به دست ابوالعطاء و گفت: این كاغذ را بگیر، فردا برو آقای خودت را از زندان بیرون بیار، فردا صبح آمد درب زندان سندی بن شاهك، زندانبان گفت: چه می‌خواهی؟ گفت: آمده‌ام آقای خودم را آزاد كنم، زندانبان صدا زد: كمی صبر كن، الآن آقای خودت را آزاد خواهی دید. آه یه وقت درب زندان باز شد، دید چهار غلام سیاه، یك بدن نحیف و ضعیفی را به دوش می‌آورند: آخ زیر زنجیر استخوانهایم تمامی آب شد، این تن لاغر طاقت زنجیر ندارد. سلیمان عموی خلیفه تا شنید موسی بن جعفر شهید شده، كفن مخصوص خودش را برای آقا فرستاد، اما لا یوم كیومك یا اباعبدالله، بدن نازنین جگرگوشه‌ی زهرا، حسین، روی یك قطعه حصیر بوریا، كفن به كربلا مگر به غیر بوریا نبود؟ و یا حسین تشنه لب، عزیز مصطفی نبود؟ الا لعنة الله علی القوم الظّالمین... این شهادت را به فرزندش رضا (ع) در خراسان و به دخترش فاطمه‌ی معصومه در قم و به دو پسر دیگرش در شیراز (احمد بن موسی و محمّد بن موسی) و به پسر دیگرش در شهر ری، كنار قبر حضرت عبدالعظیم، یعنی امامزاده حمزه بن موسی تسلیت می‌گوییم.

 و صلّی الله علی سیّدنـا محمّـد و آلـه الطّاهرین

«سالروز شهادت موسی بن جعفر الكاظم (ع) ـ 1425 ه.ق»

--------------------------------------------------------------------------------

1ـ رجال كشی 2/540

2ـ مالیات

3ـ غیبت شیخ الطائفة الحقه طوسی 27

4ـ عیون اخبار الرّضا 1/82

5 ـ بیدار ماندن در شب به جهت عبادت و نماز

6 ـ كامل الزّیارات ص 300

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : منتظر غریب

← لینکدونی

← آرشیو

← لینکستان

← صفحات جانبی