تبلیغات
*.........*...... کبوترانه ...* - والیان برتر 29 (ولادت امام جواد علیه السلام)
*.........*...... کبوترانه ...*
.:: احادیث موضوعی ::. .:: احادیث موضوعی ::. .:: احادیث موضوعی ::. .:: احادیث موضوعی ::.
با سلام
به لطف و مدد خدا ان شاالله اکثر احادیث را به صورت موضوعی در این وبلاگ جمع‌آوری خواهم کرد...

 «نور خدا در ظلمات زمین، ابوجعفر الجواد (ع)»

 بـود مَوْلِـدِ فخـر اَبـنـاء انسان      امام الوری مظهر عزّ و احسان

روا باشد اَرْ چرخ هشتـم ببالد     ز فرّ قـدوم نهـم رکـن ایمـان

 شیخ الطائفة الحقّه ابوجعفر محمّد بن الحسن معروف به شیخ طوسی متوفی چهارصد و شصت هجری نبوی در مصباح‌المتهجد خود که مُحَرَّره‌ای است در دعا، از ابن عیّاش روایت نموده که ولادت سعادت مئاب حضرت جوادالائمه علیه‌السّلام در دهم ماه مبارک رجب‌المرجب بوده و در دعایی که از ناحیه‌ی مقدّسه‌ی حضرت بقیة الله الأعظم ارواحنا و اجسامنا و ارواح‌العالمین من الأوّلین والآخرین لتراب مقدمه الفداء وارد گردیده، فی‌الجمله گواهی و شهادت بر سلامت و صحّت و حقیقت این قول را می‌دهد: «اللّهُمَّ انّی اسئلک بالمولودین فی رجبٍ محمّد بن علیّ الثّانی و ابنه علیّ بن محمّد المنتجب الی الآخره»، امام عصر (عج) در این دعا اشاره به دو مولود مسعود در ماه رجب می‌کند و می‌فرماید: خدایا من از تو درخواست می‌کنم به حقّ این دو متولّد شده‌ی در ماه رجب، یکی مولود دهم رجب‌، جوادالأئمه و دیگری فرزندش امام هادی که بنا به روایت ابن عیّاش، ولادت علی بن محمّد الهادی در روز دوم یا پنجم ماه رجب واقع گردیده که البته این خبر غیر مشهور می‌باشد.

امّا ابوعبدالله محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شیخ مفید متوفی چهارصد و سیزده هجری نبوی در الأِرشاد فی معرفة حجج اللهِ علی العباد می‌فرماید: «و کانَ مولده علیه‌السّلام فی شهر رمضان سنة خمس و تسعین و مائة بالمدینه»، ولادت حضرت جواد در ماه رمضان و به سال صد و نود و پنج هجری و در مدینه‌ی منوّره بوده، پدر بزرگوار آن جناب چنانچه بر اصحاب دیانت واضح است «علی بن موسی الرّضا (ع)» بوده و مادر ایشان «امّ ولدی» بود که او را «سبیکه‌ی نوبیّه» می‌گفتند و برخی هم «خیزران» و «ریحانه» و «سکینه» گفته‌اند و بعضی او را «مریسه» خوانده‌اند و این بانوی مجلّله از اهالی نوبه‌ی آفریقا بود و روایت شده که از اهل بیت «ماریه‌ی قبطیه» مادر ابراهیم پسر پیغمبر بوده است و در مقامش گفته شده: «و انها کانت افضل نساء زمانها»، آن مخدّره از افضل زنان عصر خود بود.

بعد از وجود مقدّس ابوالحسن الرّضا (ع)، به طور حتم و قطع و به لحاظ نصوصی که از ناحیه‌ی امام هشتم وارد گردیده، فرزند معصومش ابو جعفر الجواد (ع)، امام مفترض‌الطاعه‌ی مسلمین است. «عن صفوان بن یحیی قال قلت للرضا علیه‌السّلام قد کنا نسئلک قبل ان یهب الله لک ابا جعفر فکنت تقول: یهب الله لی غلاماً»، صفوان بن یحیی به ثامن الحجج عرضه می‌دارد: ای پسر پیامبر، قبل از آنکه خدای بزرگ، نعمت پربرکت حضرت ابوجعفر را به شما عنایت فرماید، ما در مورد اولاد با شما صحبت می‌نمودیم و شما می‌فرمودید: خدای منّان در همین زودی پسری به من عنایت خواهد فرمود، تا الان که خداوند، این فرزند طیّب و طاهر را به شما مرحمت فرمود و عیون ما را به جمال ملکوتی او منوّر فرمود، اینک پرسشی دارم و آن اینکه: امیدوارم که خداوند فراق شما را به من ننمایاند، امّا اگر چنانچه این حادثه‌ی جانکاه رحلت برای شما پدید آمد و ما را عزادار نمود، پیشوای بعد از شما کیست و ما باید به چه کسی رجوع کنیم؟ «فأشار بیده الی أبی جعفر و هو قائم بین یدیه»، پس امام هشتم اشاره فرمود با دست خود به سوی فرزندش ابی‌جعفر که در مقابل پدر ایستاده بود و حضور داشت، «فقلت له جعلتُ فداک هذا ابن ثلاث سنین»، من دوباره عرضه داشتم: فدایت شوم، این فرزند بزرگوار که سه سال بیشتر ندارد، حضرت رضا فرمود: «و ما یضرّه من ذلک»، این موضوع صغر سن، انسدادی برای امامتش ندارد، «قد قام عیسی بالحجة و هو ابن اقلَّ من ثلاث سنین»، زیرا که حضرت عیسی بن مریم ـ علی نبیّنا و آله و علیه‌السّلام ـ در سن کمتر از سه سالگی به امر نبوّت قیام فرمود.

«و کان المأمون قد شفعت به أبی جعفر علیه‌السّلام لما رأی من فضله مع صغر سِنِّه و بلوغه فی‌العلم و الحکمة و الأدب و کمال العقل ما لم یساوه فیه احد من مشایخ اهل الزمان»، مأمون‌الرّشید به لحاظ آنچه از فضائل و معالم از جوادالأئمه می‌دید با وجود خردسالگی آن حضرت و نزدش مشهور بود که حضرت در علم و حکمت و ادب و شکوفایی خرد و اندیشه به درجه‌ای نائل آمده که هیچیک از مشایخ و بزرگان زمان، قادر به برابری با وی نمی‌باشند، مجذوب حضرت گردید و پس از آنکه دختر خود «امّ الفضل» را به تزویج حضرت رسانید، او را به همراهی جوادالائمه به مدینة‌الرّسول گسیل داشت، «و کان متوفّراً علی اکرامه و تعظیمه و اجلال قدره»، و مأمون، جوادالأئمّه را اکرام و اعزاز بسیار می‌نمود و در اجلال قدر و توجه به مقام آسمانی آن حضرت بسیار می‌کوشید (هر چند برای حکومت چند روزه‌ی دنیای فانی بود) و در مقطعی که مأمون تصمیم می‌گیرد دختر خود را به همسری حضرت ابوجعفر الجواد (ع) درآورد، «بلّغ ذلک العبّاسیّین»، خبر آن به بنی‌العبّاس رسید، «فغلظ علیهم و استکبروه»، پس بر آنها سخت و صعب آمده و علاقه‌ای نداشتند که این وصلت صورت گیرد، «و خافو أن ینتهی الأمر معه الی ما انتهی الیه مَعَ الرّضا علیه‌السّلام»، چون می‌ترسیدند عاقبت‌ این امر همان شود که در مورد حضرت رضا (ع) حاصل شد که به ولایت‌عهدی آن حضرت منجر گردید، به همین خاطر بود که اقارب مأمون به نزدش جمع گردیدند و چنین گفتند: «ننشدک الله یا امیرالمؤمنین»، ای امیرالمؤمنین (!) تو را به خدا قسم می‌دهیم که در این تصمیم خود راجع به وصلت دخترت با ابن‌الرّضا، قدری تفکّر و تدبّر نما زیرا که ما خوف آن داریم که با انجام این امر، حکومتی را که خداوند (!؟) به ما مرحمت فرموده به وادی اضمحلال[1] سوق داده شود، «و تنزع منّا عزّاً قد البسناه»، و لباس عزّتی را که خداوند بر ما پوشانیده بدین وصلت که مُجاز می‌داری از ما سلب شود، «فقد عرفت ما بیننا و بین هولاء القوم قدیماً و حدیثاً»، و تو خودت نیک می‌دانی که میان ما و ایشان (یعنی خاندان علی بن ابیطالب علیه‌السّلام) چه در زمان قدیم و چه در زمان حال و آینده، رابطه‌ی حسنه‌ای برقرار نبوده و می‌دانی که حاکمان قبل از تو، ایشان را تبعید می‌نموده و در انظار مسلمین تصغیر و تحقیر می‌کردند و ما در خصوص تعامل تو با حضرت رضا (ع) در بسی نگرانی به سر می‌بردیم تا آنکه خداوند (!؟) این امر مهم را کفایت نمود، «فالله فالله أن تردّنا الی غمّ»، ای مأمون، اکنون از خدا بترس و ما را بار دیگر به ناراحتی و غم نیافکن و آنچه در مورد ابن‌الرّضا (ع) اندیشه نموده‌ای صرف نظر کن و این وصلت را با فردی دیگر از اهل بیت خودت که برای این مقام شایسته باشد معمول دار. پس از آنکه مأمون تمام سخنان اقارب خود را استماع نمود، پاسخ ایشان را چنین داد: «اَمّا ما بینکم و بین آل أبی طالب فأنتم السَّبب فیه»، امّا اینکه میان شما و اولاد ابیطالب رابطه‌ی پسندیده‌ای حاکم نبوده شما خودتان مقصّرید که در میان خانواده‌ی عبّاس و ابوطالب شکاف ایجاد نمودید، «و لو نصفتم القوم لکانوا أولی بکم»، امّا اگر چنانچه بخواهید در جاده‌ی انصاف طیّ طریق نمایید، بر شما ثابت خواهد شد که آنها برای امر خلافت از شما شایسته‌ترند و بر شما اولویّت دارند، «و امّا ما کان یفعله من قبلی بهم»، امّا آنچه افراد قبل از من انجام داده‌اند در به وجود آوردن لوازم تبعید و تحقیر و تخفیف ایشان، این را بدانید که آنها با این عمل زشت، «فقد کان به قاطعاً للرّحم»، فقط توانسته‌اند قطع رحم و خویشاوندی کنند، «و اعوذ بالله من ذلک»، و من از اینکه بخواهم قاطع‌الرّحم باشم پناه به خدا می‌برم، «وَ والله ما ندمت علی ما کان مِنّی مِنْ استخلاف الرّضا»، و به خدا سوگند که هرگز نادم نمی‌باشم از استخلاف و ولایت‌عهدی حضرت رضا (ع)، «و لقد سئلته ان یقوم بالأمر و انزعه عن نفسی فأبی و کان امر الله قدراً مقدورا»، و من خودم از او خواسته بودم تا خلافت را بپذیرد امّا او اِبا می‌نمود، ولی در نهایت مقدّر این بود که امر خدا جاری گردد، امّا اگر ابوجعفر الجواد را به جهت مصاهرت[2] خود اختیار کردم، بدان لحاظ بود که او بر کافّه‌ی اهل فضل در علم و دانش رجحان دارد با اینکه در صغر سن می‌باشد، «و الأعجوبة فیه بذلک»، و حقیقتاً جوادالأئمه یک اعجوبه‌ی زمان است، «و أنا أرجوا أن یظهر للنّاس ما قد عرفته منه»، و من آرزومندم که ظاهر شود مقامات فضل و کمال او برای مردم تا خلایق بدانند من در انتخابم دچار اشتباه و خطا نگردیده‌ام. عبّاسیها به مأمون گفتند: علی فرض اینکه این نوجوان از نظر سیرت و صورت، مورد انتخابی شما باشد امّا، «فانه صبیٌّ لا معرفة له ولا فقه»، او در زمان حال فقط کودکی است که به مرز عرفان و شناخت دست نیافته و از فقه هم بهره‌ای ندارد، بنابراین مهلتی بده تا ادب و فقه را یاد گیرد و آنگاه هر چه را خواستید بیانجامید، مأمون گفت: «و یحکم انّی اعرف بهذا الفتی منکم»، وای به حال شما، من شناختم به این جوانمرد افزون از شما است (الفضل ما شهدت بِهِ اعدائو)، «و انَّ هذا من اهل بیتٍ عِلْمُهُم من الله»، شماها چه می‌گویید!؟ اینها از خاندانی هستند که علم و دانش را از ذات اقدس حضرت احدیّت تعلیم گرفته‌اند و این خداست که آنان را مُلْهَمْ می‌سازد و همواره گذشتگان او فی علم الدین و الادب از رعایائی که هیچگاه به حدّ کمال نمی‌رسند مستغنی بوده‌اند و چنانچه متمایل باشید می‌توانید او را به بوته‌ی آزمایش بخوانید تا روشن و آشکار گردد برای شما صِدق ادّعای من، عبّاسیها به مأمون گفتند: «قد رضینا لک یا امیرالمؤمنین و لأنفسنا بامتحانه»، ای امیرمؤمنان (!) راضی شدیم ما، هم برای خودت و هم برای خودمان در آزمایش نمودن ابوجعفر، پس سزاوار است که ما را رخصت دهی و آزاد بگذاری تا عالمی را انتخاب کنیم که در حضور تو مسائلی از فقه‌الشریعه را از او بپرسد، «فان أصاب الجواب عنه لم یکن لنا اعتراضٌ فی امره»، پس اگر جواب درست گفت، ما دیگر اعتراضی بر او نخواهیم داشت، «و ظَهَرَ للخاصه و العامه سَدیدُ رأی امیرالمؤمنین»، و ظاهر خواهد گردید هم برای خواص و آشنا و هم برای عوام و بیگانه، استواری اندیشه‌ی امیرمؤمنان درباره‌ی او، «و ان عجز عن ذلک فقد کفینا الخطب فی معناه»، و اگر آن‌چنانکه ما را اعتقاد بر آن است، او  از جواب عاجز ماند، پس در این صورت ما از بیان حقیقت (!) کوتاهی ننموده‌ایم، مأمون به عبّاسیها گفت: خود دانید، «فخرجوا من عنده و اجتمع رأیِهِم علی مسئلَة یحیی بن اکثم»، پس خارج گردیدند آنها از حضور مأمون و اجتماع در رأی پیدا نمودند که یحیی بن اکثم از حضرت ابوجعفر (ع) سؤال کند، «وَ هو یومئذٍ قاضی الزمان»، و یحیی در آن روزگار قاضی‌القضاة بود (اعوذ بالله من هذا القضاة فی کلِّ الأزمنه) پس او را وعده‌ها دادند که چنانچه سؤالی از ابوجعفر بکند که او در پاسخ عاجز بماند، او را هدایایی نفیس خواهند داد، «وَ عادوا الی المأمون»، پس مراجعت نمودند به سوی مأمون و از او درخواست تعیین روزی را به جهت اجرای این نقشه نمودند و مأمون هم روزی را معیّن نمود و عبّاسیها به خاطر دست یافتن به هدفِ مورد نظر، در نهایت شعف قرار گرفته بودند و در آن روز معهود، عبّاسیها جمع شدند در حالی که یحیی هم در بینشان بود، «فأمر المأمون أن یفرش لأبی جعفر علیه‌السّلام»، پس مأمون امر نمود به جهت احترام به ابوجعفر (ع) فرشی خاص گستردند و لوازم حرمت فراهم آوردند، «فخرج ابوجعفر (ع) و هو یؤمئذٍ ابنٌ تسع سنین و أشهر»، پس آن حضرت در حالیکه نُه سال و چند ماه از عمرش بیشتر نگذشته بود، وارد مجلس مأمون شد و در مکان مقرّر جلوس فرمودند، «وَ جلس یحیی بن اکثم بین یدیه»، و همینطور یحیی قاضی هم در حضور ابوجعفر نشست و مأمون نیز بر تشکی که متّصل به تشک ابوجعفر (ع) بود نشست، «فقال یحیی بن اکثم للمأمون أتأذن لی یا امیرالمؤمنین أن أسألَ اباجعفر (ع)؟»، پس یحیی خطاب به مأمون گفت: ای امیرمؤمنان (!) آیا مأذون هستم از ابوجعفر سؤالی نمایم؟ «فَقالَ له المأمون: استاذنه فی ذلک»، پس مأمون به یحیی گفت: از خود ایشان اذن بر این کار بگیرید، «فأقبل علیه یحیی بن اکثم فقال: أتأذن لی جعلت فداک فی مسئلة؟»، پس یحیی رو کرد به آن حضرت و گفت: فدایت شوم (!) آیا اذن می‌فرمایید مسئله‌ای را از شما پرسش نمایم؟ «قال له ابوجعفر علیه‌السّلام سَل ان شئت»، جوادالأئمه فرمود: هر آنچه می‌خواهی سؤال کن، «قال یحیی: ما تقول جعلنی الله فداک فی مُحْرِمٍ قتل صیداً؟»، یحیی گفت: خدا مرا فدای شما کند، چه می‌فرمایید درباره‌ی انسانی که مُحْرِم است و در حال احرام، صید و شکاری را به قتل برساند؟ یحیی از حضرت تنها یک سؤال به جهت اختبار نمود، درحالیکه از ناحیه‌ی آن معصوم با یازده سؤال و پرسش که از بطن سؤال او خارج شده بود مواجه می‌گردد، «فقال له ابوجعفر (ع»، حضرت از یحیی پرسید: 1ـ «قتله فی حلٍّ او حرم؟»، بگو ببینم، صیّاد در حین صید در منطقه‌ی حرم بوده یا اینکه در بیرون حرم؟ 2ـ «عالماً کان المحرم أم جاهلاً؟»، فرد مُحْرِم نسبت به مسأله، عالم و آگاه بوده یا آنکه در جهل قرار داشته؟ 3ـ «قتله عمداً او خَطاءً؟»، مُحْرِم، صید را از روی عمد کشته یا به خطا؟ 4ـ «حرّاً کان المحرم أم عَبداً؟»، فرد مُحْرِم، آزاد بوده یا برده؟ 5 ـ «صغیراً کان أو کبیراً؟»، مُحْرِم، صغیر بوده یا کبیر؟ 6 ـ «مبتدئاً بالقتل ام معیداً؟»، این فرد مُحْرِم، نخستین بار بوده که اقدام به این عمل می‌کرده یا تکرار شده؟ 7ـ «من ذوات الطّیر کان الصید أم من غیرها؟»، صیدِ مُحْرِم، از طیور و پرندگان بوده یا از غیر آن؟»، 8 ـ «من صغار الصید کان ام مِنْ کِباره؟»، صید از جانوران صغیر بوده یا کبیر؟ 9ـ «مصرّاً علی ما فعل أو نادماً؟»، فردِ مُحْرِم صیّاد، بر این صید و عمل خود اصرار می‌ورزیده یا از عمل خود نادم گردیده؟ 10ـ «فی اللّیل کان قتلَه للصید أم نهاراً؟»، مُحْرِم صیّاد، شکار را در شب صورت داده یا در روز؟ 11ـ «محرماً کان بالعمرة اذ قتله أو بالحج کان مُحْرِماً؟»، این فرد مُحْرِم صیّاد، در احرام عمره قرار داشته یا در احرام حج؟

این است معنا و مفهوم علم خداداده‌ی آسمانی که ما از آن سخن می‌گوییم که مافوق علوم بشری و زمینی است. «فَتَحَیَّرَ یحیی بن اکثم»، پس متحیّر و مبهوت ماند یحیی از این همه فروغ و شقوق که از درون یک سؤال خارج گردیده و ناتوانی و حیرت در بَشَرِه‌ی او ظاهر گردید و زبانش به تَلَجْلُج[3] افتاد و مأمون هم گفت: «الحمد لله علی هذه النّعمة و التوفیق لی فی الرأی»، حمد و سپاس می‌کنم خدای را بر این نعمت و اینکه خداوند مرا موفّق گردانید در اثبات رأی و اندیشه‌ام، سپس مأمون نظری به اهل بیت و خویشاوندان خود افکنده و خطاب به آنان گفت: «اعرفتم الان ما کنتم تنکرونه؟»، حالا به مقام آسمانی جوادالأئمه معرفت پیدا نمودید که تا پیش از این به انکارش قیام می‌نمودید؟ چون مردم پراکنده شدند و خواص باقی ماندند، مأمون به ابوجعفر (ع) گفت: فدایت شوم، اگر صلاح می‌دانید، درباره‌ی انواع کفّاره‌ی شخص مُحْرِم که صیدی را کشته توضیح فرمایید تا از فروع و شقوق مباحث فقهی بهره‌مند شویم، حضرت فرمود: آری مطلوب است: اگر شخص مُحْرِم در حل و منطقه‌ی بیرون از حرم صیدی را بکشد و آن صید از پرندگان بزرگ باشد، باید گوسفندی به عنوان کفّاره‌ قربانی کند و اگر در منطقه‌ی حرم صیدی را بکشد، کفّاره‌اش دو برابر است و اگر جوجه پرنده‌ای را بیرون از حرم کشته باشد، باید یک برّه را که از شیر گرفته شده به عنوان کفّاره قربانی کند و اگر در منطقه‌ی حرم جوجه را کشته باشد، علاوه بر آن، بهاء جوجه را هم باید بپردازد و اگر صید از جانوران وحشی دیگر نظیر گورخر باشد، باید ماده گاوی به عنوان کفّاره قربانی کند و اگر صید شتر مرغ باشد، باید یک ماده شتر تنومند قربانی کند و اگر صید آهو باشد، باید گوسفندی قربانی کند و هریک از این موارد را که در منطقه‌ی حرم انجام داده باشد کفّاره‌اش دو برابر است و این قربانی به جهت مکّه است، در صورتی که مُحْرِم، احرام به حج داشته باشد کفّاره‌ی خود را باید در منطقه‌ی مِنی بکُشد و اگر احرام او برای عمره باشد، قربانی را در مکّه می‌کشد و میزان کفّاره‌ی صید برای شخص آگاه به حکم و کسی که آگاه نیست، مساوی است و اگر عمداً شکار کرده باشد، گناه آن هم بر او اضافه خواهد شد امّا در صید خطا، گناهی مرتکب نشده و کفّاره‌ در مورد شخص آزاد بر عهده‌ی اوست امّا در مورد برده، کفّاره برعهده‌ی صاحب اوست و بر شخص صغیر کفّاره نیست در حالی که بر انسان کبیر پرداخت آن جایز است و در صورتی که از عمل خود نادم شده باشد عذاب آخرت از او برداشته می‌شود در حالی که اگر در آن باره همچنان پافشاری می‌کند عذاب آخرت هم بر او اضافه خواهد گردید، «فقال له المأمون: أحسنت یا أباجعفر»، مأمون در اینجا می‌گوید: آفرین بر تو باد ای اباجعفر و خدای تو را در رحمت و نیکی کند (البته خوانندگان گرامی توجه خواهند فرمود که در این مورد نباید تنها به این روایت استناد کرد، بلکه باید به کتب مفصّل فقه و رسائل و مناسک حج نیز مراجعه کرد)، سپس گفت: اگر صلاح می‌دانید مناسب است شما هم از یحیی بن اکثم سؤالی بفرمایید همانگونه که او از شما پرسشی داشت، پس حضرت (ع) به یحیی فرمود: «أسئلکَ؟»، بپرسم؟ یحیی گفت: اختیار با شماست، در صورتی که بدانم پاسخ می‌گویم و در غیر آن صورت از وجودتان استفاده خواهم نمود، حضرت فرمود: به من بگو چگونه است که «رَجُلٌ نظر الی امرأة فی اوّل النّهار فکان نظره الیها حراماً علیه؟»، مردی در بامداد به زنی نگاه کند و آن زن به او حرام باشد، «فلما ارتفع النّهار حلّت له»، و چون آفتاب به قدر کافی برآید بر او حلال شود، «فلما زالت الشّمس حرمت علیه؟»، و زمانی که خورشید رو به زوال رفت (یعنی اوّل ظهر) آن زن بر او حرام گردد، «فلما کان وقت العصر حلّت له»، و به هنگام عصر بر او حلال باشد، «فلما غربت الشمس حرمت علیه»، پس زمانی که خورشید غروب نمود بر او حرام گردد، «فلما دخل وقت عشاء الآخرة حلّت له»، و هنگام نماز عشاء بر او حلال باشد، «فلما کان انتصاف اللیل حرمت علیه»، و در نیمه‌ی شب بر او حرام گردد، «فلمّا طلع الفجر حلّت له»، و چون سپیده دمید بر او حلال گردد؟ «ما حال هذه المرأة؟»، چرا و به چه علّت این زن حلال و حرام می‌شود؟ یحیی بن اکثم گفت: به خدا سوگند نمی‌دانم! حضرت فرمودند: این زن در اوّل صبح، اَمَة و کنیزی بود که متعلّق به دیگری بود و نگریستن آن مرد بر او حرام بود، چون روز برآمد «ابتاعها»، او را خرید و ملک خودش گردید، پس نگریستن بر او حلال گردید و چون هنگام ظهر شد «اعتقها»، او را آزاد کرد، پس بر او حرام شد و چون هنگام عصر شد «تَزوّجها»، او را به ازدواج خود درآورد پس بر او حلال شد و چون هنگام غروب شد «ظاهر منها»، با او ظِهار کرد[4]، پس بر او حرام گردید و چون وقت نماز عشاء شد «کَفَّرَ عَنِ الظهار»، کفّاره‌ی ظِهار را داده، پس بر او حلال شد و چون نیمه‌ی شب گردید «طلّقها»، او را طلاق داد، پس حرام گردید و چون فجر و سپیده دم رسید «راجعها»، به او رجوع کرد پس حلال گردید برای او. در اینجا بود که مأمون روی به حاضران کرد و گفت: آیا میان شما کسی هست که به این مسائل این‌چنین جواب دهد و چنین احاطه و اشراف به احکام داشته باشد؟ همه گفتند: خیر، مأمون گفت: همان طور که دیدید، این خانواده (اشاره به جوادالائمّه) از میان مردم اختصاص به فضل یافته‌اند، «وَ انَّ صِغر السن فیهم لا یمنعهم من الکمال»، و کوچکی و کمی سن و سال، مانع ایشان از اوج‌گیری به سمت کمال نیست. مگر نمی‌دانید که پیامبر (ص) دعوت به اسلام را از امیرالمؤمنین علی (ع) شروع کرد و حال آنکه علی (ع) ده ساله بود و اسلام را پذیرفت و هیچکس دیگر غیر از او را در این سن و سال به اسلام دعوت نفرمود و با حسن و حسین (ع) هم بیعت کرد و حال آنکه آنان کمتر از شش سال عمر داشتند و با هیچ کودکی غیر از آن دو بیعت نفرمود. آیا نمی‌دانید که خداوند این قوم را اختصاصاتی داده است و همه از یکدیگرند و برای آخر ایشان هم همان حکم جاری است که برای اوّل ایشان جاری بوده است؟ بعد از اتمام این کلمات، مردم حاضر پراکنده شدند.

همانطور که بیان گردید، این احاطه‌ی علمی حضرت جواد علیه‌السّلام در بیام مسائل و احکام، در سن نُه سال و چند ماهگی ایشان بوده است، پس به حقیقت باید در مدح حضرت جواد (ع) بگوییم:

 روح نبـیّ و ولـیّ لطـف خفـیّ و جـلـیّ      محمّـد بـن عـلـی هـو الـتـقـی الـجـواد

آینـه‌ی ذات حـق، گـنـج کمـالات حـق       مصحف آیـات حـق ز مبـتـدا تـا مـعـاد

صورت و معنای حق، دیده‌ی بینای حـق       حجّة کبـرای حـق، علی جمـیـع الـعبـاد

دفتر آداب عشـق، فـاتـح ابـواب عشـق      قائـد اربـاب عـشـق الـی سبیـل الرشاد

نیّـر تابنـده اوست، شمـع فروزنده اوست    خدای را بنده اوست و للـوری خیـر هاد

 عَلی اَیِّ حالٍ، مأمون با وجودیکه عارف به مقامات رفیع و سماوی حضرت جواد علیه‌السّلام بود و معرفت خود را هم کتمان نمی‌ساخت و حتّی دختر خود را به همسری آن حضرت درآورد، امّا لا یخفی علیکم که جوادالأئمه آن مدّتی را که در بغداد به سر می‌برد، از سوء رفتار و قبح کردار مأمون، در نفرت و انزجار و ناراحتی قرار داشت، علیهذا از مأمون رخصت طلبید تا به سوی بیت‌الله الحرام عزیمت نماید و سپس از آن جا به مدینه‌ی جدّ بزرگوار خود معاودت فرماید و آن حضرت در مدینه ساکن بود تا زمانی که مأمون از دنیا رفت.

امید است از رهگذر ولادت کثیرالشّعشعه‌ی حضرت ابوجعفر الجواد (ع)، جوانان مملکت ما ولادتی مجدّد در بُعد عرفان و ایمان و خداخواهی و نفس‌ستیزی و حسن سلوک با یکدیگر پیدا کنند... و با استمداد از فیوضات و برکات این طلوع آسمانی و ملکوتی، رذائل اخلاقی و اجتماعی که به مثابه‌ی امواج سهمگین شیطانی و بلایای نفسانی است را دفع کنید. موجهای بلا را باید به وسیله‌ی تنها سلاح خنثی‌کننده‌ی آن که دعا است از ناحیه‌ی خود و محدوده‌ی اقارب خود دور سازید که امیرمؤمنان صلوات الله علیه در کلمه‌ی 138 نهج‌البلاغه می‌فرماید: «و ادفعوا امواج البلآء بالدعآء...».

توصیه‌ای مجرّب دارم برای وصول به آسایش حقیقی که با سکونِ نفسِ ملتهب و دفع وساوس شیطانی، ممکن‌الحصول خواهد شد، این دعا را که از دست شفابخش حضرت صادق (ع) است، قبل از طلوع و غروب آفتاب تلاوت نمایید:

 اَعُـوذُ بِاللهِ السَّمـیـعِ الْـعَـلیـم مِـنْ هَـمَـزاتِ الشَّـیـاطـیـن

از جاذبه‌های فریبا و کاذب شیاطین، پناه به خدای شنوای آگاه می‌برم

 وَ اَعـوذُ بِاللهِ اَنْ یـَحْـضـرونَ اِنَّ اللهَ هُـوَ السّـمـیـعُ الْـعَـلیم

و پنـاه به خـدا می‌برم از اینکه در بارگـاه سپـاه ابالسـه و شیاطیـن،

حضـوری دیـگر یابـم و البتـه خـدای مـن سمیـع و عـلـیـم اسـت

 

 وَ السّلامُ عَلی مَنْ سَلَکَ وَ ذَهَبَ و عَمَلَ بِسیرَةِ ولاة الأمر و رحمة الله و برکاته

«سالروز ولادت جواد الأئمه (ع) ـ 1425 ه.ق»

--------------------------------------------------------------------------------

1ـ به کسر همزه و میم: تباهی و نابودی

2ـ دامادی

3ـ لکنت

4ـ از احکام اسلامی است که تفصیل آن در کتب فقهی وارد شده، از قبیل کتاب مستطاب خلاف، تألیف شیخ‌الطائفه المحقه و محیی مراسم الحقه ابوجعفر محمّد بن الحسن الطوسی قدّس الله تربته متوفی 460 هجری نبوی که کتاب ظِهار را پس از کتابهای طلاق و رجعة و ایلاء آورده و دربرگیرنده‌ی هفتاد و سه مسئله در مورد ظهار است و آن این است که مرد به هسرش بگوید: تو برای من همچو مادرم هستی ـ البته با بیانی که از ادبیّت ناصوابی برخوردار است.

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : منتظر غریب

← لینکدونی

← آرشیو

← لینکستان

← صفحات جانبی