تبلیغات
*.........*...... کبوترانه ...* - والیان برتر 30 (شهادت امام جواد علیه السلام) - 1
*.........*...... کبوترانه ...*
.:: احادیث موضوعی ::. .:: احادیث موضوعی ::. .:: احادیث موضوعی ::. .:: احادیث موضوعی ::.
با سلام
به لطف و مدد خدا ان شاالله اکثر احادیث را به صورت موضوعی در این وبلاگ جمع‌آوری خواهم کرد...

 «سایِشِ لبها بر خاك كوی ابن الرّضا (ع)»

 السَّلامُ عَلَیک یا اباجعفر، یا محمّد بن علی، ایّها التّقی الجواد، یابن رسول الله، بابن امیرالمؤمنین، یا حجّة الله تعالی علی خلقه، یا سیّدنا و مولانا انّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بک الی الله و قدّمناکَ بینَ یَدَی حاجاتِنا یا وجیهاً عندالله اشفع لنا عندالله فی الدّنیا و الآخره.

 تقـی است در لقب، نهـم امـام و ذوالحسب

تابـع کردگـار خود، آمـر خلق کـن فکـان

محمّـد است خـوش ‌نـام گـرام و نامیـش

ممتحنی است کو شده قبول حق در امتحان

جـواد است جمـال انـورش آینه‌ی حق‌نما

جـاه و جلال او بُود ز فـرّ احمـدی نشـان

در تاریخ شهادت حضرت جواد ـ علیه‌السّلام ـ اختلاف می‌باشد، ولی خبر معروف آن است که حضرت در آخر ماه ذیقعدة‌الحرام سال 220 هجری شهید شد. برخی از مورّخین، روز ششم از ماه ذیحجّة گفته‌اند که این دو سال و نیم پس از فوت مأمون بود و مسعودی هم شهادت آن حضرت را در پنجم ذیحجه سال 219 گفته است. حضرت جواد (ع) پس از فاطمه‌ی زهرا سلام‌ الله علیها که در سن 18 سالگی به شهادت رسید، جوان‌ترین معصومین است که در سن 25 سال و چند ماه بود که شهید شد.

سن شریف جوادالائمّه در وقت ارتحال پدر بزرگوارش «حضرت رضا (ع)»، نُه سال بود و بعضی هفت سال هم گفته‌اند (به سند کشف الغمه 3/155) و در هنگام شهادت امام رضا (ع)، آن جناب در مدینه بود و بعضی از شیعیان از جهت کم بودن سنّ ایشان در امامت آسمانی آن جناب، تأمّلی داشتند، تا آنکه علما و افاضل و اشراف شیعه از اطراف عالم، متوجّه حج گردیدند و بعد از فراغ از مناسک حج به محضر آن حضرت رسیدند و از کثرت مشاهده‌ی معجزات و کرامات و علوم و کمالات، اقرار به امامت آن منبع سعادت نمودند و زنگار شک و شبهه از آینه‌ی خاطرهای خود زدودند، حتّی مرحوم کلینی و دیگران نقل می‌کنند که در یک مجلس یا در چند روز متوالی، سی هزار مسأله از غوامض مسائل از آن معدن علوم و فضائل سؤال کردند و همه جواب کامل گرفتند[1].

چون مأمون پس از شهادت امام رضا (ع) بر زبان مردم افتاده بود و او را هدف طعن و لعن و ملامت می‌ساختند، مأمون می‌خواست که به ظاهر، خود را از آن جرم و گناه بیرون کند، پس چون از سفر خراسان به بغداد آمد، نامه‌ای به حضرت امام محمّد تقی الجواد (ع) نوشت و آن حضرت را با اعزاز و اکرام تمام طلبید، چون حضرت جواد (ع) به بغداد تشریف آوردند، قبل از آنکه مأمون را ملاقات کند، روزی مأمون به قصد شکار، سوار بر مرکب خود شد، در اثنای راه به جمعی از کودکان رسید که در میان راه ایستاده بودند و حضرت امام محمّد تقی الجواد (ع) نیز در میان ایشان حضور داشت، پس چون کودکان، کوکبه‌ی مأمون را دیدند، همگی پراکنده شدند و گریختند مگر حضرت جواد (ع) که از جای خود حرکت نفرمود و با نهایت تمکین و استقرار و وقار در مکان خود ایستاد تا آنکه مأمون به آن حضرت نزدیک شد، از مشاهده‌ی انوار امامت و جلالت و ملاحظه‌ی آثار متانت و مهابت آن حضرت متعجّب گردید، عنان مرکب کشید و در آن زمان سنّ جواد الائمّه (ع) یازده سال بود، مأمون پرسید: ای کودک! چرا مانند کودکان دیگر از سر راه دور نشدی و از جای خود حرکت ننمودی و چون دیگران فرار نکردی؟! حضرت جواد (ع) فرمود: ای خلیفه! راه تنگ نبود که بر تو گشاد گردانم و جرم و خطایی هم نداشتم که از تو بگریزم و گمان ندارم که تو بدون جرم و گناه، کسی را در معرض عقاب درآوری. از استماع آن سخنان، تعجّب مأمون زیاد گردید و از مشاهده‌ی حُسن و جمال او، دل از دست داد، پس پرسید: ای کودک، نامت چیست؟ فرمود: محمّد، گفت: پسر کیستی؟ فرمود: علی بن موسی الرّضا. چون نسب شریفش را شنید، تعجّبش زایل گردید و از استماع نام آن امام مظلوم، یعنی حضرت رضا (ع) که شهید کرده بود و آن شقی، مجرم بود، منفعل گردید و صلوات و رحمت بر آن حضرت فرستاد و به راه خود ادامه داد، تا به صحرا رسید. نظرش بر درّاجی[2] افتاد، باز شکاری به دنبال او رها کرد، آن باز، مدّتی از دید پنهان گردید و چون از هوا برگشت، ماهی کوچکی در منقار داشت که هنوز تتمّه‌ی حیاتی در آن بود. مأمون از مشاهده‌ی این حال شگفت‌زده شد، آن ماهی را در کف گرفت و برگشت، چون به همان مکان که حضرت جواد حضور داشت رسید، دوباره دید که کودکان پراکنده شدند ولی حضرت جواد (ع) از جای خود حرکت نفرمود، گفت: ای محمّد، این چیست که در دست دارم؟ حضرت جواد با الهام از مَلِکِ عَلّام فرمود: حقّ تبارک و تعالی، دریاهایی چند آفریده است که ابر از آن دریاها بلند می‌شود و ماهیان ریزه با ابر بالا می‌روند و بازهای سلاطین، آنها را شکار می‌کنند و پادشاهان، آنها را در کف می‌گیرند و برگزیدگان سلاله‌ی رسالت را به آنها امتحان می‌نمایند. مأمون از مشاهده‌ی این ماجرا، به حیرت بیشتری فرو رفت و گفت: حقّاً که تو فرزند امام رضا (ع) هستی و از فرزندان آن امام بزرگوار، این عجایب و اسرار، بعید نیست، پس امام جواد را طلبید و اعزاز و اکرام بسیار نمود و اراده کرد که «امّ الفضل» دختر خود را به آن حضرت تزویج نماید[3]؛ ای کاش این عقد واقع نشده بود، که از اثر آن تا امروز، خون از چشم شیعیان جاری است:

 بـاز حـالـم از تعب افکـار شـد      دیـده‌ام از رنج و غم خونبار شد

آتش غـم بر دلـم شـد شعـله‌ور     هم به جان و هم به قلبم زد شرر

چون تقـی آن آفتـاب کاخ دیـن     گشت مسموم از جفـای مشرکین

شـد پریشـان حالت آن شهـریار     از جفای خصم دین شد بی‌قـرار

زهر سوزان زد شـرر بر پیـکرش     شد پریشان و غمیـن از همسرش

شد ز امّ الفضل بی دین دل‌ غمین     لب به نفرین برگشود آن شاه دین

 مأمون همواره امام جواد (ع) را گرامی می‌داشت و در تمام مدّت زندگی خود در بزرگداشت ایشان کوشش می‌کرد و او را بر فرزندان و اهل بیت خود برمی‌گزید و برتری می‌داد.

 نـهـم امـام ز نسـل نـبـی، تـقـیّ جـواد

که هست معدن تقوی و علم و زهد جلال

سلیـل حیـدر و فـرزنـد ارجـمنـد رضـا

عزیـز فاطمـه، محبـوب خـالـق متـعـال

شهـی که دیـن خدا از وجـود او به قـوام

و از او بیـان شده احکام هر حلال و حرام

منقول از دلایل طبری است که «زکریا بن آدم» گفت: وقتی در خدمت امام رضا (ع) بودم، حضرت جواد (ع) را خدمت آن حضرت آوردند در حالیکه سنّ شریفش از چهار سال کمتر بود، پس امام جواد (ع) دست خود را بر زمین زد و سر مبارک را به طرف آسمان بلند کرد و مدّت طویلی فکر نمود، حضرت رضا (ع) فرمود: جانم به فدای تو باد، برای چه اینقدر فکر می‌کنی؟ جواد الائمّه (ع) عرض کرد: فکرم مشغول است به آنچه در حقّ مادرم فاطمه‌ی زهرا سلام الله علیها اعمال کردند، آنگاه این جمله را فرمود: «اما و اللهِ لَاُخْرِ جَنَّهُما ثم لَاُحْرِ قَنَّهُما ثم لَاَذْرِیَنَّهُما ثم لَاَنْسِفَنَّهُما فِی الْیَمِّ نَسْفاً»؛ در این لحظه امام رضا (ع)، او را به کنار خود فرا خواند و بین دیدگان او را بوسید و فرمود: پدر و مادرم فدای تو باد، تویی شایسته‌ی امامت.

در بصائرالدّرجات و ارشاد و کافی، در مقامات آسمانی و ملکوتی آن حضرت که وجه فارق میان ایشان (امامان معصوم) و دیگران است آورده است: «علی بن خالد» می‌گوید: در سامرا بودم، به من خبر رسید مردی از شام در غل و زنجیر کرده و آورده‌اند و در سامرا زندانی است و ادّعای پیامبری کرده است. من بر در زندان رفتم و با زندان‌بانان گفتگو کردم تا اجازه‌ دادند نزد آن شخص بروم؛ دیدم فردی است خردمند و عاقل، به او گفتم: داستان تو چیست؟ گفت: من از اهالی شام هستم و در محلّی که نام آن معروف است به «رأس الحسین» و گفته می‌شود که سر مبارک امام حسین (ع) را به نیزه گذاشتند و در آنجا نصب کردند، به عبادت خدا مشغول بودم. شبی در همان حالیکه روی به محراب عبادت داشتم و ذکر خدا می‌گفتم، ناگاه شخصی را برابر خود دیدم و به او نگریستم، او به من گفت برخیز، برخاستم، اندکی مرا راه برد، ناگاه خود را در مسجد کوفه دیدم؛ او نماز گزارد و من هم همراهش نماز گزاردم، سپس به راه افتاد و از آنجا رفت و من هم با او بودم، اندکی رفت، ناگاه خود را در مسجد پیامبر دیدم؛ او به رسول خدا درود و سلام فرستاد و نماز گزارد، من هم همراهش نماز گزاردم، سپس اندکی راه رفت و ناگاه خود را در مکّه دیدم؛ او طواف کرد، من هم طواف کردم، سپس از مکّه بیرون آمد، اندکی راه رفت و من ناگاه خود را در همان رأس الحسین در شام، که مشغول عبادت بودم یافتم و آن شخص از نظرم ناپدید شد و من از آنچه دیده بودم متعجّب و متحیّر ماندم. سال بعد، باز همان شخص را دیدم و سخت شاد شدم، مرا صدا کرد، پاسخش دادم و چونان سال قبل رفتار کرد و چون خواست از من جدا شود گفتم: تو را به حقّ آن کس که به تو قدرت انجام این عمل را داده قسم می‌دهم بگو کیستی؟ فرمود: من محمّد بن علیّ بن موسی بن جعفرم. این خبر را با کسی گفتم و مطلب شهرت یافت و به اطّلاع «محمّد بن عبدالملک زَیّات[4]» رسید؛ فرستاد و مرا گرفتند و به بند و زنجیر کشیدند و به عراق آوردند و این‌چنین که می‌بینی زندانی شدم و اتّهامی اینچنین محال به من بستند. من به او گفتم: داستان خویش را برای محمّد بن عبدالملک زیّات بنویس، گفت: تو چنین کن؛ من داستانش را نوشتم و شرح موضوع را در آن گنجاندم و به ابن زیّات رساندم؛ محمّد در پاسخ در پشت ورقه نوشت: به همان کسی که تو را یک شبه از شام به کوفه و از کوفه به مدینه و از مدینه به مکه و از مکه به شام برده است بگو تا تو را از زندان بیرون آورد. علی بن خالد گوید: این موضوع، مرا اندوهگین ساخت و بر حالش رقّت آوردم و اندوهگین بازگشتم. فردای آن روز صبح به سوی زندان رفتم تا موضوع را به او اطّلاع دهم و به او بگویم که شکیبا باشد و او را به صبر، سفارش کنم که ناگهان دیدم که گروهی از نگهبانان و سپاهیان و زندان‌بانان و گروهی از مردم از هر سو می‌دوند، گفتم چه خبر است؟ گفتند: آن مردی که ادّعای پیامبری می‌کرد و از شام او را آورده بودند، از دیشب در زندان گم شده و نمی‌دانیم که آیا به زمین فرو رفته، یا پرنده‌ای او را ربوده است؟ این علی بن خالد، زیدی مسلک بود، امّا پس از این موضوع، شیعه‌ی دوازده امامی شد و نیکواعتقاد گردید.

آری، حضرت محمّد تقی الجواد (ع)، حقیقتاً جواد السّائلین است؛ هر کس با اخلاص، او را طلب کند و با معرفت، او را بخواند و در گرفتاریها از او مدد بجوید، حتماً آن حضرت به یاری سائل گرفتار خواهد آمد، البته به اذن و اجازه‌ی خداوند؛ بدانید این خداست که این قدرت را به امامان معصوم داده است و آنان را قادر ساخته تا به کمک ملّتِ دردمند و گرفتار بشتابند. ای سِیَه پوشان در مصیبت جوادالائمّه، متوسّل شوید همیشه‌ی اوقات به آن حضرت، چه خوش سروده مؤلّف کتاب بارانی در کویر سوخته:

 من به جودت ای جوادالسّائلین       سالـکینـم ای وجیـه‌الطّـالبیـن

در سرایـت ای کریـم‌الزّائـرین     عاکفـیـنـم ای ولـیّ‌المسلمیـن

از مقامات آسمانی حضرت امام محمّد تقی الجواد (ع) است که در کتاب کشف الغمّه وارد شده از «قاسم بن عبدالرّحمن» روایت می‌کند که گفت: من زیدی مذهب بودم آن زمانی که رفتم به بغداد. روزی در بغداد بودم، دیدم که مردم در حرکت و اضطرابند؛ بعضی می‌دوند، بعضی بالای بلندیها می‌روند، بعضی ایستاده‌اند، پرسیدم: چه چیز است؟ گفتند: ابن الرّضا، ابن الرّضا، یعنی حضرت جواد از این جا می‌خواهد عبور کند، من گفتم: به خدا سوگند که من هم می‌ایستم تا او را مشاهده کنم. در این هنگام حضرت جواد (ع) آمد، چون به او نظر کردم، در دلم با خود گفتم: «لَعَنَ اللهُ اَصْحابَ الاِمامَةِ»، خدا لعنت کند جماعت امامیه را که اعتقاد به امامت این جوان دارند و معتقدند که خداوند، اطاعت این جوان را واجب گردانیده؛ من تا این خیال را کردم، دیدم به من متوجّه شد و این آیه را تلاوت کرد: «أَبَشَراً مِنّا واحِداً نَّتَّبِعُهُ اِنّا اِذاً لَفی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ». دوباره در دل خود گفتم: که او ساحر است! دیگر باره رو کرد به من و فرمود: «ءَ اُلْقیَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنا بَلْ هُوَ کَذّابٌ أَشِرٌ». چون حضرت از خیالات من خبر داد، من اعتقاد پیدا کردم به امامت او و اذعان نمودم که او حجّت خدا است به حقیقت بر این خلق.

معنی این دو آیه که آیات 24 و 25 در سوره‌ی قمر است، بنا بر آنچه در تفسیر است این است: آنکه تکذیب کردند قوم ثمود، حضرت صالح پیغمبر را و گفته‌اند: آیا آدمی که از جنس ما است و تنها است و هیچ دنباله‌روی و اموالی ندارد، پیروی کنیم او را، که مراد انکار این معنی است که نباید تابع کسی شویم که برتری و فضلی بر ما ندارد و بیکس و بی‌یار و بی‌خویش و تبار است، بدرستیکه اگر پیروی او کنیم، در گمراهی و آتشهای سوزان خواهیم بود و معنی آیه‌ی دوم این است: آیا القا کرده شده است وحی بر او از میان ما و حال آنکه در میان ما، أولی و احق از او یافت می‌شود، نه چنین است که وحی مختص به او باشد، بلکه او دروغگو و خودپسند و متکبّر است.

 نـام، محمّـد، تقـی او را لقـب     قانـع و مختـار بـه دو منتجـب

اوسـت ابـوجعفـر، امام هـدی      مایه‌ی فیض و برکـات و صفـا

داد بر او زهـر جفـا همسـرش       ریخت ز تن یکسره بال و پرش

دست جفـاکار زمـان برگـرفت       از سـر ما سایـه‌ی دلبـر گرفت

حیف است که در این مقال، از حضرت آقا بقیّة الله الأعظم، امام زمان ارواحنا و اجسامنا و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداه، یادی نشود و آن یاد را هم از زبان جدّ امجدش حضرت جوادالأئمّه (ع) می‌آوریم که مرحوم سیّد هاشم بحرینی در مدینة المعاجز آورده که «عبدالعظیم بن عبدالله الحسنی» می‌گوید: به حضرت امام محمّد تقی الجواد (ع) عرض کردم: ای آقا، امیدوارم شما مهدی موعود (عج) باشید که عالَم به دست شما پر از عدل و مهر و داد شود چنانکه پر از ظلم و جور شده است، جوادالائمّه فرمود: «یا ابالقاسم، ما مِنّا الّا و هُوَ قائم بامر الله و هادٍ اِلی دینِ الله»، همه‌ی ما قیام کننده‌ی به اوامر خداییم و همه‌ی ما هدایت‌کننده‌ی جامعه‌ و مردم هستیم به سوی دین خدا، ولکن آن کس که مقصود شما است من نیستم، چه به وسیله‌ی آن مهدی، خداوند زمین را از شرک و کفر پاک می‌کند و عدالت واقعی و خدشه‌ناپذیر، عالم‌گیر می‌شود، مهدی عج را خصوصیات و امتیازاتی است: از جمله ولادتش که بر مردم مخفی است و خودش هم از مردم، مختفی است، هم نام پیامبر را دارد و هم کنیه‌ی او را و زمین به اذن خداوند در اختیار او قرار می‌گیرد و هر مشکلی نزد او آسان شود. سیصد و سیزده تن اصحاب وی می‌باشند که مانند صحابه‌ی پیغمبرند در روز بدر، پس، از اطراف و اکناف جهان به سوی مهدی می‌روند و اجتماع خواهند کرد: «اینما تکونوا یات بکم الله جمیعا انّ الله علی کلّ شی‌ء قدیر»؛ پس چون این عدّه افراد پاک‌نهاد حاضر شوند، خداوند امر ظهور او را ظاهر کند و چون شمار لشکرش به ده هزار رسد قیام فرماید و دست به اصلاحات اساسی زند و چیزی از ظالمین باقی نگذارد. ان شاء الله.

به سند کتاب تهذیبِ شیخ بزرگوار، طوسی علیه‌الرّحمه، «ابراهیم بن عقبه» می‌گوید: برای امام هادی (ع) نوشتم و پرسیدم: زیارت مرقد مطهّر امام حسین (ع) برتر است یا زیارت کاظمین؟ حضرت هادی در پاسخ مرقوم فرمود: زیارت امام حسین (ع) مقدّم است، ولی در کاظمین، زیارت دو تن (امام جواد و جدّش امام کاظم) دارای اجر بزرگتری است.

امّا در خصوص فرزندان حضرت جواد (ع)، به سند کتاب ارشاد آمده است: آن حضرت چهار اولاد داشت: دو پسر و دو دختر، یعنی: «حضرت امام علی النّقی الهادی» و جناب «موسی المبرقع» و «فاطمه» و «امامه» که البته مادر ایشان «امّ ولدی» بود که او را «سمانه‌ی مغربیّه» می‌گفتند و جوادالائمّه از امّ الفضل، دختر مأمون، فرزند نداشت و موسی مبرقع، جدّ سادات رضویه است و رشته‌ی اولادش تا به حال قطع نشده و بسیاری از سادات، نسبشان به ایشان منتهی می‌شود و موسی مبرقع اوّل کسی است از سادات رضویّه که وارد قم شد. ناگفته نماند در عدد اولاد حضرت جواد، روایات دیگری هم وارد شده که می‌گوید: جوادالائمّه چهار پسر داشته و چهار دختر، والله العالم.

در خصوص عمر آن حضرت به سند کتاب کشف الغمّه 3/155 روایت کرده از محمّد بن سنان که عمر شریف آن حضرت به هنگام وفات، بیست و پنج سال و سه ماه و دوازده روز بود و تولّد آن حضرت در سال صد و نود و پنجم هجرت بود و با پدر بزرگوار خود هفت سال و سه ماه زندگی کرد و بعد از پدرش امام رضا (ع)، نوزده سال، بیست و پنج روز کم زندگانی کرد و به اتّفاق اصحاب تاریخ، شهادت جوادالائمّه در بغداد واقع شد و در مقابر قریش در کنار جدّ امجدّش حضرت موسی‌الکاظم (ع) مدفون گردید در همان مکانی که هم‌اکنون، شیعیان و علاقه‌مندان و شیفتگان، آن حضرت را زیارت می‌کنند.

و برای عموم مردم گرفتار توصیه می‌شود در این ایّام و لیالی شهادت جانسوز جوادالائمّه علیه‌السّلام، بدین طریق به آن حضرت متوسّل شوید و به جهت دفع مشکلات زندگی، حضرت جواد را که نزد خداوند، آبرو و اعتبار ویژه دارد شفیع قرار دهید زیرا نزد خدا با وسیله باید رفت و بهترین وسیله امامان معصومند که در قرآن می‌فرماید: «وَ ابْتَغُوا اِلَیْهِ الْوَسیلَة». پس همگی بخوانید:

 اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدِ بْنِ عَلیِّ نالْجَواد وَ الْعَنْ قاتَلَهُ

وَ عَجَّل فَرَجَهُمْ وَ فَرَجَنا بِحَقِّهِم یا کَریم

 

و این ذکر را زیاد زمزمه کنید که بسیار مجرّب است نزد اهل دعا و بدون عدد بخوانید:

یا جَواد بِمَوْلانا الجَواد

اَجِبْنی بِجُودِکَ

وَ اَعْطِنی بِکَرَمِکَ

نَجاةً مِنْ سِجْنِ الغیبة

سریعا بِحُرْمَةِ مَوْلانا حُجَّةِ ابْنِ الْحَسَن

 

و در پایان، از پرده‌ی دل، از طرف تمامی آرزومندان زیارت قبر مطهّر و منوّر حضرت جواد (ع)، به خدای بزرگ عرض می‌کنم:

 اللّهُمَّ ارْزُقنا و لأخواننا فی الدُّنیا زیارته و فی الآخرة شفاعته...

 

«سالروز شهادت جواد الأئمه، امام محمّد تقی الجواد (ع) ـ 1423ه.ق»

--------------------------------------------------------------------------------

1ـ سند: مناقب ابن شهر آشوب

2ـ پرنده‌ای شبیه کبک

3ـ  سند: کشف الغمّه 3/135

4ـ از دبیران ادیب و سرسپردگان خاندان برمکی که به وزارت معتصم و واثق رسید و متوکّل بر او خشم گرفت و او را در تنوری که خودش برای شکنجه‌ی مردم فراهم آورده بود انداخت که موضوع بسیار عبرت‌آموزی است؛ رجوع کنید به: ابن خلکان، وفیات الاعیان ج 4 ص 182 و پدرش روغن زیت می‌فروخت.

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : منتظر غریب

← لینکدونی

← آرشیو

← لینکستان

← صفحات جانبی