تبلیغات
*.........*...... کبوترانه ...* - والیان برتر 7 (شهادت امام علی (ع)) - 1
*.........*...... کبوترانه ...*
.:: احادیث موضوعی ::. .:: احادیث موضوعی ::. .:: احادیث موضوعی ::. .:: احادیث موضوعی ::.
با سلام
به لطف و مدد خدا ان شاالله اکثر احادیث را به صورت موضوعی در این وبلاگ جمع‌آوری خواهم کرد...

«ای فرشتگان خدا با من مدارا كنید»

معروف در میان علمای شیعه آن است که در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان سال چهلّم بعد از هجرت، در هنگام صبح، حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السّلام به دست شقی‌ترین امّت، یعنی «ابن ملجم مرادی» علیه اللّعنة و العذاب، مورد اصابت ضربت شمشیر قرار گرفت و چون ثلثی از شب بیست و یکم آن ماه گذشت، روح مقدّسش به ریاض جنان پرواز کرد و مدّت عمر آن حضرت شصت و سه سال بوده: ده ساله بود که حضرت رسول صلّی الله علیه و آله به پیغمبری مبعوث شد، پس به آن حضرت ایمان آورد و بعد از بعثت، سیزده سال با آن حضرت در مکّه بود و بعد از هجرت به مدینه با آن حضرت ده سال در مدینه بود و پس از آن به مصیبت رحلت حضرت رسول صلّی الله علیه و آله مبتلا شد و بعد از آن حضرت سی سال زندگی کرد؛ دو سال و چهار ماه در زمان خلافت ابوبکر و یازده سال در خلافت عمر و دوازده سال در خلافت عثمان به سر برد و خلافت ظاهریّه‌ی آن حضرت کمتر از پنج سال بود و در آن مدّت، اکثراً در حال جدال با منافقان بود و پیوسته آن حضرت پس از وفات رسول‌الله، مظلوم بود و از کثرت نافرمانی و نفاق مردم دلتنگ بود و طلب مرگ از خدا می‌نمود. در ماه رمضانی که واقعه‌ی شهادت آن جناب واقع گردید، خود حضرت بر منبر اعلام داشت که امسال حج خواهید کرد، ولی مرا بین خودتان نخواهید یافت و در همان ماه رمضان، شبی را در خانه‌ی امام حسن علیه‌السّلام و شبی را در خانه‌ی امام حسین علیه‌السّلام و شبی را در خانه‌ی حضرت زینب علیها‌سّلام، دختر خود که در خانه‌ی عبدالله بن جعفر بود افطار می‌فرمود و بیش از سه لقمه تناول نمی‌فرمود، از علّت آن حال سؤال کردند، فرمود: امر خدا نزدیک شده، می‌خواهم خدا را ملاقات کنم، پس باید شکم از طعام پر نباشد و برخی نوشته‌اند که یک روز از بالای منبر به فرزندش امام حسن (ع) نگاهی فرمود و آنگاه سؤال کرد: ای ابامحمّد، از این ماه رمضان چند روز سپری شده؟ عرض کرد: سیزده روز، پس به طرف امام حسین (ع) نظری کرد و فرمود: ای اباعبدالله، از این ماه چند روز باقی‌مانده است؟ عرض کرد: هفده روز، پس حضرت دست بر محاسن شریف خود کشید که در آن ایّام لحیه‌ی (محاسن، ریش) آن حضرت سفید بود و فرمود: «واللهِ لَیَخْضِبُها بِدَمِها اِذِا نْبَعَثَ اَشْقیها»، به خدا قسم که شقی‌ترین مردم، این موی سفید را با خون سر خضاب خواهد کرد. پس این شعر را انشاد فرمود:

اُریـدُ حِبائَـهُ وَ یُریـدُ قَتْلـی          عَذیرَکَ مِنْ خَلیلِکَ مِنْ مُرادٍ

و اما حال حضرت امیرالمؤمنین علی علیه افضل التّحیّة و السّلام و الصّلوات در شب نوزدهم: دختر آن حضرت، امّ‌کلثوم می‌گوید: چون شب نوزدهم ماه رمضان فرا رسید، پدرم به خانه‌ آمد و به نماز ایستاد و من برای افطار آن جناب طبقی حاضر کردم که شامل بود از: دو قرص نان جو و کاسه‌ای شیر و مقداری نمک، حضرت وقتی از نماز فارغ گردید، نگاهی به طبق غذا کرد و گریست و فرمود: دختر من، در یک طبق، دو نان خورش حاضر کرده‌ای؟! مگر نمی‌دانی که من پیروی می‌کنم از برادر و پسرعمّ خودم رسول‌الله،‌ آنگاه حضرت مقداری در این لحظه نصیحت فرمود: ای دختر من، هر کس در این دنیا غذایش و لباسش بهتر باشد، معطّلی او در قیامت پیش خدا بیشتر است، ای دختر من، در حلال دنیا حساب است و در حرام آن عذاب و حضرت در این مقام مقداری از زهد رسول خدا را تذکّر دادند، سپس فرمودند: به خدا سوگند افطار نکنم، تا یکی از این دو خورش را برداری، امّ کلثوم گوید: من خواستم ظرف نمک را بردارم تا آن حضرت مقداری نان در شیر ریخته و تناول فرمایند، ولی فرمود: دخترم، تو را به جان بابا شیر را بردار، پس حضرت مقداری نان جو با نمک تناول فرمودند و حمد و ثنای خدا را به جا آوردند، مروی است که آن حضرت در شب نوزدهم ماه رمضان بسیار از بیت خود خارج می‌شد و داخل می‌گردید و به اطراف آسمان نظر می‌کرد و تضرّع می‌نمود و سوره‌ی یس را تلاوت می‌فرمود و می‌گفت: «اَللّهُمَّ بارِک لی فِی الْمَوْتِ»، خدایا مبارک کن بر من مرگ را، و استرجاع را بسیار می‌فرمودند، یعنی انّالله و انّا الیه راجعون و کلمه‌ی مبارکه‌ی لا حول و لا قوّة الّا بالله العلیّ العظیم را بسیار مکرّر می‌فرمود و بسیار صلوات می‌فرستادند و استغفار می‌نمودند.
ابن شهر آشوب روایت می‌کند: امّ کلثوم عرض کرد: ای پدر، این بیماری و اضطراب شما در این شب برای چیست؟ حضرت فرمود: در صبح این شب، من شهید خواهم شد.
در تواریخ آمده است: در آن شب آن حضرت می‌فرمود: به خدا قسم که دروغ نمی‌گویم و دروغ به من گفته نشده است آن شبی که مرا وعده‌ی شهادت داده‌اند. زمانی که فجر طالع شد «ابن نبّاح»، مؤذّن آن حضرت وارد شد و ندای نماز در داد، پس حضرت به آهنگ مسجد برخواست، چون به صحن خانه آمد، مرغابی‌هایی که در خانه بودند برخلاف عادت، از پیش روی آن حضرت درآمدند و پر می‌زدند و فریاد و صیحه همی‌ می‌کردند، بعضی از اطرافیان می‌خواستند که ایشان را برانند ولی حضرت فرمود: «دَعُوهُنَّ فَاِنَّهُنَّ صَوآئحُ تَتْبَعُها نَوآئِحُ»، بگذارید ایشان را به حال خود، همانا ایشان صیحه‌زنندگانند که از پی نوحه‌کنندگان دارند، پس حضرت سفارش آن‌ها را به دخترش امّ‌ کلثوم نمود و زمانی که حضرت به آستانه‌ی منزل رسید، قلاب درب به کمربند حضرت متّصل شد و کمربند از کمر حضرت باز شد، پس حضرت کمر را محکم بست و برخی اشعار انشاد کرد که از جمله‌ی آن این دو بیت است:

اَشْـدُدْ حَیازیمَکَ لِلْـمَوتِ، فَـاِنَّ الْمَـوْتَ لاقیـکا  

ای علـی کمربنـد خودت را سفت کن و آماده باش برای مرگ،

پـس بدرستیـکه مرگ تو را ملاقات خـواهد کرد 

 

وَ لا تَـجْـزَع عَـنِ اْلـمَـوتِ، اِذا حَـلَّ بَـنـادیـکا

و جـزع نکن از مرگ زمانی که نازل شود به خانـه‌ی تو

 


وَ لا تَـغْـتَــرَّ بِـالـدَّهْـرِ، وَ اِن کـان یُــوافـیـکا  

و مغرور به دنیا نشـو هر چند که دنیا با تو موافـق باشـد

 

کَما اَضْحَـکَکَ الـدَّهرُ، کَـذاکَ الـدَّهْرُ یُبـْـکیـکا

  هـمــانـطـوریـکــه ‌دنـیـــا ‌تــو را خــنـــدان ‌کـرد‌

هـمـچـنـیــن او تــو را گــریــان‌ خــواهـــد ‌کــرد

آنگاه حضرت عرضه داشت: خدایا مرگ را بر من مبارک گردان و فیض دیدار خودت را بر من خجسته فرما. دخترش امّ کلثوم از شنیدن این کلمات فریاد کرد: وا غَوثاه وا اَبَتاه ...، امام حسن مجتبی علیه‌السّلام از پشت سر پدر بیرون رفت، چون به آن حضرت رسید عرض کرد، می‌خواهم همراه شما باشم، حضرت فرمود: تو را قسم می‌دهم به حقّی که از برای من است بر تو که برگردی، امام حسن (ع) به خانه برگشت و در کنار امّ کلثوم، محزون و غمگین نشستند و بر احوال و کلماتی که از پدر بزرگوار و مظلوم خود دیده و شنیده بودند گریه می‌کردند.
امیرالمؤمنین علی علیه‌السّلام وارد مسجد شد، مشعل‌های مسجد خاموش بود، آن حضرت در تاریکی چند رکعت نماز خواند و مقداری تعقیبات انجام داد، آنگاه به بام مسجد رفت و بانگ اذان داد، وقتی حضرت اذان می‌گفت، تمام خانه‌های کوفه صدای حضرت را شنیدند، سپس از بام پایین آمد، وارد صحن مسجد شد و می‌فرمود: الصّلوة الصّلوة... و کسانی را که خواب بودند برای نماز بیدار می‌کرد.
ابن ملجم که در تمام آن شب بیدار بود و در آن عمل زشتِ خود که قرار بود از او صادر شود فکر می‌کرد، در جمع خفتگان بود و به صورت خوابیده بود و شمشیر مسموم خود را در زیر لباس قرار داده بود، وقتی حضرت به او رسید فرمود: بلند شو برای خواندن نماز و بدین حالت مخواب که این خواب شیاطین است، هر گاه اراده‌ی خواب داشتی، بر دست راست بخواب که خوب مؤمنان است یا به سمت چپ بخواب که خواب اهل حکمت است و یا بر پشت بخواب که خواب پیامبران است...، آنگاه حضرت فرمود: هدفی را در ذهن داری که بسیار شوم و شیطانی است و می‌توانم آن را بگویم و حتّی آنچه در زیر لباس پنهان کرده‌ای. حضرت از او گذشت و به محراب برای نماز رفت. ابن ملجم مصمّم در قتل امیرالمؤمنین در کنار محراب جای گرفت، «وردان» و «شبیب» هم به گوشه‌ای خزیدند، وقتی آن حضرت علیه‌السّلام در رکعت اوّل سر از سجده برداشت، شبیب بن بَجْرَه که از قبیله‌ی اشجع بود و مذهب خوارج داشت، اوّل آهنگ قتل حضرت کرد و بانگ زد: «لِلّه الحکم یا علی لا لک و لا لِأصحابِکَ»، حکم خاصّ خداوند است و تو نمی‌توانی از خود حکم کنی و کار دین را به حکومت حَکَمَین باز گذاری، این را گفت و شمشیر را به سوی حضرت انداخت که به طاق اصابت کرد و خطا کرد، به دنبال او ابن ملجم آمد و سریع شمشیر را حرکتی داد و بر فرق آن حضرت فرود آورد، اتّفاقاً ضربت او در محل زخم «عمرو بن عبدود» آمد و تا محل سجده را شکافت، پس حضرت فرمود: «بسم الله و بالله و علی ملّة رسولِ الله، فُزْتُ وَ رَبِّ الکعبة»، قسم به خدای کعبه رستگار شدم، چون مردم صدای حضرت را شنیدند، همگی به سوی محراب دویدند و دیدند که آن حضرت در محراب افتاده و فرق مبارکش شکافته و می‌فرماید: «هذا ما وَعَدَنَا اللهُ و رَسولُهُ»، این همان وعده‌ای است که خدا و رسول (ص) به من داده‌اند.
مرحوم محدّث بزگوار قمّی علیه‌الرّحمة می‌گوید: وقتی ابن ملجم مرادی بر فرق آن حضرت شمشیر زد، زمین به لرزه در آمد و دریاها به موج افتاد و آسمان‌ها متزلزل گشت و درهای مسجد به هم خورد و خروش از ملائکه‌ی آسمان‌ها بلند شد و باد سیاهی سخت وزیدن گرفت که جهان را تاریک کرد و جبرئیل در میان آسمان و زمین ندا درداد آن‌چنانکه مردم شنیدند و گفت: «تَهَدَّمَتْ و اللهِ ارکانُ الهُدی و انْطَمَسَتْ اَعْلامُ التُّقی وَ انْفَصَمَتِ العُروَةُ الوثقی قُتِلَ ابنُ عَمِّ الْمُصطَفی قُتِل الوصی المجتبی قُتِل علیٌّ المرتضی قَتَلَهُ اَشقی الاشقیآء»، به خدا سوگند در هم شکسته شد ارکان هدایت و تاریک شد ستاره‌های علم نبوّت و زائل شد علائم پرهیزکاری و گسیخته شد عروة‌الوثقای الهی و دستگیره‌ی محکم مورد اطمینان حق و کشته شد فرزند عموی رسول خدا (ص) و شهید شد سیّد اوصیاء علی مرتضی و شهید کرد او را بدبخت‌ترین اشقیاء. چون امّ کلثوم این صدا را شنید، سیلی به صورت خود زد و گریبان چاک کرد و فریاد برداشت: وا ابتاه وا علیّاه وا محمّداه، پس حسنین علیهماالسّلام از خانه به سوی مسجد دویدند دیدند که مردم نوحه و فریاد می‌کنند و می‌گویند: وا اماما و وا امیرالمؤمنین، وقتی به نزدیک محراب آمدند، پدر بزرگوار و مظلوم خویش را دیدند که در میان محراب افتاده و «ابوجعده» و گروهی از یاران و انصار آن حضرت حاضرند و اراده دارند تا آن حضرت را بر پا دارند تا مردم را امامت نماید ولی او توانایی ندارد، پس حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السّلام، امام حسن (ع) را به جای خود نصب فرمود که با مردم نماز بخواند و خود حضرت نماز خود را نشسته تمام کرد و از فشار زهر و شدّت زخم به چپ و راست به خود می‌پیچید، وقتی امام حسن (ع) از نماز فارغ شد، سر پدر را در بالین گرفت و گفت: ای پدر، پشت مرا شکستی، چگونه تو را به این حال ببینم؟ حضرت علیه‌السّلام چشم خود را باز کرد و فرمود: ای فرزند، ناراحت نباش، اینک جدّ تو محمّد مصطفی صلوات الله علیه و جدّه‌ی تو خدیجه‌ی کبری و مادر تو زهرای مرضیه علیهماالسّلام و حوریان بهشت حاضرند و انتظار پدر تو را دارند، پس تو شاد باش و دست از گریستن بردار که گریه‌ی تو ملائکه‌ی آسمان را به گریه در آورده است، پس با لباس خودِ حضرت محل جراحت سر را بستند ولی در همان حال، زبان مبارکش به تسبیح و تقدیس خداوند مشغول بود و می‌فرمود: «الهی اسئلک مرافَقَهَ الانبیآء و الاَوصیآء و اَعْلی دَرَجاتِ جَنَّةِ الماوی»، خدایا از تو می‌خواهم رفاقت و دوستی انبیاء و اوصیاء آنان را و از تو می‌خواهم مرا جای دهی در مکان بلند از بهشت و می‌فرمود: «اِرْفَقُوا یا ملائکةَ رَبّی بی»، ای فرشتگان خدا با من مدارا کنید. آنگاه ابن ملجم را نزد امیرالمؤمنین آوردند، حضرت او را نگریست و با صدای ضعیفی فرمود: ای ابن ملجم، آیا من برای تو امام بدی بودم که این‌چنین مرا پاداش دادی؟ آیا من تو را مورد مرحمت قرار ندادم و تو را بر دیگران برنگزیدم؟ آیا به تو احسان نکردم و عطای تو را افزون ننمودم با آنکه می‌دانستم تو مرا خواهی کشت، لکن خواستم حجّت بر تو تمام شود و نیز خواستم که تو از این عقیده برگردی و از راه گمرهی روی برگردانی ولی شقاوت بر تو غالب شد تا مرا کشتی ای شقی‌ترین اشقیاء، ابن ملجم در این لحظه گریه کرد و گفت: «اَفَاَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِی النّار»، آیا تو می‌توانی نجات دهی کسی را که در جهنّم است و خاصّ آتش است؟ آنگاه حضرت سفارش او را به امام حسن (ع) کرد و فرمود: پسرم، با اسیر خود مدارا کن و راه مهربانی و رحمت را پیشه کن، آیا نمی‌بینی که چشم‌های او از ترس چگونه به گردش افتاده و دلش چگونه مضطرب می‌باشد؟ امام حسن (ع) عرض کرد: این ملعون تو را کشته و دل ما را به درد آورده، حال امر می‌کنی که با او مدارا کنیم! فرمود: ای فرزندم، ما اهل بیت رحمت و مغفرتیم، پس به او غذا بده از آنچه خودت می‌خوری و او را بیاشام از آنچه خودت می‌آشامی، پس اگر من از دنیا رفتم او را قصاص کن، ولی جسد او را به آتش نسوزان و او را مثله نکن (یعنی دست و پا و گوش و بینی و سایر اعضای بدن او را قطع نکن) که من از جدّ بزرگوار تو رسول خدا صلّی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: مُثله نکنید، اگرچه نسبت به سگ گزنده باشد و اگر زنده ماندم، من خود آگاه‌ترم که با او چه کنم و من اولی هستم به عفو کردن، چه ما اهل بیتی هستیم که با جفاکار در حقّ خودمان جز به عفو و کرم رفتار دیگر نکنیم... .
ابوالفرج روایت می‌کند: برای درد زخم حضرت، اطباء کوفه را جمع کردند و بهترین آن‌ها در عمل جرّاحی، شخصی بود که او را «اثیر بن عمرو» می‌گفتند، چون به زخم حضرت نگریست، شُشِ گوسفندی را طلب کرد که تازه و گرم باشد، وقتی شُش را آوردند، رگی از داخل آن بیرون کشید، آنگاه او را در شکاف زخم کرد و در آن دمید تا اطرافش به تمام جراحت رسید و مقداری گذشت، پس او را برداشت و در آن نگاه کرد، مقداری از سفیدی مغز سر آن حضرت را در آن دید، آنگاه به حضرت (ع) عرض کرد: وصیّت خود را بکن که ضربت این دشمن خدا  کار خود را کرده است و به مغز سر رسیده... .
«و قال المسعودی فی مروّج الذّهب ثمّ دَعَیَ الحسن و الحسین علیه‌السّلام فقال لهما اوصیکما بتقوی اللهِ وحده و لا تَبْغِیَا الدّنیا و ان بَغَتْکُما و لا تأسَفا علی شئٍ منها قولا الحقَّ وَارْحَمَا الْیتیم و اَعینَا الضَّعیفَ و کونا للظالِمِ خصماً و للمظلوم عوناً و لا تأخذ کما فی الله لومة لائم ثم نَظَر الی ابن الحنفیّه فقال هل سمعتَ ما قلتُ بِهِ اَخَویکَ قال نعم قال اوصیکم بِمِثْلِهِ... الخ». شیخ مفید و شیخ طوسی از امام حسن مجتبی علیه‌السّلام روایت کرده‌اند که فرمود: چون پدر بزرگوارم را هنگام وفات رسید، ما را این‌چنین وصیّت کرد: این چیزی است که وصیّت می‌کند به آن علی بن ابیطالب، برادر و پسر عمو و مصاحب رسول خدا صلّی الله علیه و آله: اوّل وصیّت من این است که شهادت می‌دهم به وحدانیّت خدا و اینکه محمّد (ص) بنده‌ی خدا و رسول انتخاب‌شده‌ی اوست و خدا او را به علم خویش انتخاب کرد و او را پسندید و گواهی می‌دهم که خدا مُردگان را از قبر خواهد برانگیخت و از اعمال مردم سؤال خواهد نمود و آگاهست به آنچه در قلوب مردم مخفی است، ‌ای فرزند من حسن، تو را وصیّت می‌کنم به آنچه رسول خدا (ص) مرا وصیّت فرمود و تو کافی هستی از برای وصایت چون من از دنیا بروم و امّت با تو در راه مخالفت باشند، ملازم خانه‌ی خود باش و بر خطیئه‌ی خود گریه کن و دنیا را هدف اصلی و بزرگ خودت قرار نده و در طلبش متاز و نماز را در اوّل وقت آن بپا دار و زکوة را در وقت خود به اهلش برسان و در کارهای شبهه‌ناک خاموش باش و هنگام خشم و آرامش، به عدل و اقتصاد رفتار کن و با همسایگان نیکو رفتار کن و مهمان را گرامی دار و بر ارباب مشقّت و بلا و گرفتاری ترحّم کن و صله‌ی رحم کن و فقرا را محب باش و با آنها همنشین باش و تواضع کن که آن افضل عبادات است و آرزو و آمال خود را کوتاه کن و مرگ را یاد کن و ترک کن دنیا را و طریقه‌ی زهد را پیشه کن زیرا که تو در رهن مرگی و هدف انواع بلاهایی و زبون رنج و تعبی و تو را وصیّت می‌کنم به ترس از خداوند جبّار در پنهان و آشکار و نهی می‌کنم تو را که بدون اندیشه و تفکّر و تأمّل در گفتار و کردار سرعت کنی و در امر آخرت تعجیل کن و در امر دنیا تأنّی و مسامحه، تا رشد و صلاح تو در آن بر تو معلوم شود و پرهیز کن از محلّ تهمت، ای فرزند من برای خدا کار کن و از فحش و هرزه‌گویی زبان خود را نگاه دار و امر به معروف کن و نهی از منکر بنما و با برادران دینی از برای خدا برادری کن و صالح را به جهت صلاح او دوست بدار و با اهل فسق مدارا کن و در دل ایشان را دشمن دار و اعمال خودت را از اعمال ایشان جدا کن تا آنکه مثل آن‌ها نباشی و در محل عبور و راهها منشین و با سفیهان و جاهلان مجادله نکن و در معاش خود میانه‌روی کن و در عبادت خود نیز به طریق اقتصاد باش و بر تو باد در عبادت به عبادتی که بر آن مداومت نمایی و طاقت آن داشته باشی و خاموش اختیار کن تا از مفاسد زبان سالم بمانی و توشه‌ برای سفر آخرت از پیش فرست و فرا بگیر نیکوییها و خیر را تا دانا باشی و یاد خدا باش در همه‌ی احوال و بر صغار اهل خود رحم کن و پیران ایشان را توقیر و تعظیم نما و هیچ غذایی را نخور تا آنکه قبل از خوردن، مقداری از آن را تصدّق کنی و بر تو باد به روزه گرفتن که آن زکوة بدن و سپر آتش جهنّم است و با نفس خود جهاد کن و از جلیس خود در حذر باش و از دشمن اجتناب کن و بر تو باد به حضور در مجالسی که ذکر خدا در آن می‌شود و دعا زیاد کن، اینها وصیّتهای من است و من در نصیحت تو ای فرزندم کوتاهی نکردم و اینک هنگام مفارقت و جدایی است، تو را وصیّت می‌کنم که با برادر خود محمّد نیکویی کنی، چه آنکه او برادر و فرزند پدر توست و می‌دانی که من او را دوست می‌دارم و امّا برادرت حسین، پس پسر مادر تو و برادر اعیانی توست و تو را در باب او احتیاج به وصیّت نمی‌باشد و خدا خلیفه‌ی من است بر شما و از او درخواست می‌کنم که احوال شما را به اصلاح آورد و شرّ ستمکاران و طاغیان  را از شما دور گرداند، پس بر شما است که شکیبایی کنید و پای استوار دارید تا امر خدا نازل شود و سرور و شادی شما در رسد، «و لا حول و لا قوّة الِّا بالله العلیّ العظیم»، و نیست قوّت و قدرتی مگر به خداوند علی و عظیم.
شیخ کلینی و ابن بابویه رحمة الله علیها به اسناد معتبر روایت کرده‌اند که در روز شهادت حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السّلام صدای شیون از مردم بلند شد و دهشتی عظیم در مردم افتاد مانند روزی که رسول خدا (ص) از جهان رحلت فرمود و در همان حال پیرمردی اشک ریزان و شتاب‌کنان آمد و گریه کرد و می‌گفت: انّا لِله و انّا الیه الرّاجعون، امروز خلافت نبوّت انقطاع یافت، پس آمد و بر در خانه‌ی امیرالمؤمنین علیه‌السّلام ایستاد و از مناقب حضرت علیه‌السّلام میگفت و مردم گوش می‌کردند و گریه می‌نمودند، پس چون سخن را تمام کرد از انظار ناپدید شد و مردم هر چه به دنبال او گشتند او را نیافتند.
محرّر گوید: آن پیرمرد، حضرت خضر علیه‌السّلام بود و کلماتش هم به صورت زیارتنامه‌ی امیرالمؤمنین علیه‌السّلام است که در برخی از کتب تاریخی وارد شده است.
در نوشتارهای آتی به موارد دیگری از شهادت حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السّلام اشاره خواهیم داشت.

والسّلام علی سیّدنـا و مَولانـا و مقتدانـا
و هـادی دیننا بالحق علی امیـرالـمـؤمنیـن ولـی الله
و ابنائـه الـمـعـصـومـیـن حـجـج الله و رحـمـة الله و بـرکـاتـه
«سالــروز شهـــادت حـضــرت علــی (ع) ـ 19 رمضـــان 1423 ه.ق»

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : منتظر غریب

← لینکدونی

← آرشیو

← لینکستان

← صفحات جانبی